<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کوچه پس کوچه </title>
<link>http://00koche00.blogfa.com/</link>
<description> </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Mar 2009 11:42:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://00koche00.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000000 size=5&gt;به زودی در این وبلاگ تخته خواهد شد !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Mar 2009 11:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=00koche00&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>00koche00</dc:creator>
<guid>http://00koche00.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مبانی تعطیل شد !</title>
<link>http://00koche00.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>دو هفته اس هر جلسه قید کلاس مبانی رایانه رو می زنیم و نمی ریم سر کلاس و معلم بیچاره که واقعا هم خیلی ماهه مجبوره به خاطر ما از سایت بالا بیاد طبقه ی پایین توی کارگاه و کارامونو نظارت کنه.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروزم که مشغول کار ۲ متر در ۳ مترمون بودیم و واقعا نمی تونستیم کار به اون بزرگی رو جمعش کنیم از کلاس زدیم و نرفتیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی وقتا دلم واقعا برای بچه های گروهمون می سوزه . نمونه ی بارزش همین امروز بود که ۸ ساعت بدون معلم بودیم و مجبور شدیم همه ی کارمون رو خودمون به تنهایی انجام بدیم . این کیهانی علافم که نقش بادی گارد رو اجرا می کرد . دریق از یه ذره راهنمایی ( خیر سرش معلم اصلیمونه ).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صب با غزاله رفتیم بالا با خانوم x کار داشتیم یه دفعه دیدیم یه اتوبوس بچه ریخت تو مدرسه&lt;IMG title=تعجب border=0 alt=تعجب src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونستم امروز افتتاحیه ی نمایشگاه هستش اما نمی  دونستم ملت بازدید کننده از ساعت 8 صب میان مدرسه . اون وسطم که مدیرمون گیر داده که برین پایین بچه ها رو راهنمایی کنین که طبق معمول ما از زیرش در رفتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاتوق 1 : یلدا می گفت امروز هر کی از نمایشگاه دیدن می کرد از کار خط در گرافیک تو خیلی تعریف می کرده . دیروز خانوم x می گفت از مقامات بالا ( همون کادر دفتر ) گفتن که کار تو به احتمال زیاد می ره برای جشنواره. کلی ذوقیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاتوق ۲ : ازاده ایمیل داده بود می گفت محمد مهدی دلش برات خیلی تنگ شده هی می گه مامان می شه یه سر بریم ایران .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاتوق ۳ :خانوم نظارتی امروز نیومده بود مدرسه . دلم براش تنگیده&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Mar 2009 20:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=00koche00&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>00koche00</dc:creator>
<guid>http://00koche00.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فضولی</title>
<link>http://00koche00.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>امروز بعد از اینکه کارامو بردم توی نمایشگاه و معلمای گرامی کلی کارمو تحویل گرفتن اومدم بالا که بقیه ی کارامو انجام بدم که دیدم بچه ها ریختن رو سرم هم دیگه و دارن از شیشه های پشت دفتر تو دفتر رو دید می زنن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم که فضولیم گل کرده بود پریدم رو سر مهرناز که ببینم چی شده یه دفعه همشون با هم پریدن بالا و کلی بم چیز گفتن که فکر کردیم این معاون جیغ جیغووو اومدش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا توی این شلوغی هی بچه ها بهم دیگه اشاره می کنن که وااااااااااای بچه ها خانوم نظارتی رو &lt;IMG title=تعجب border=0 alt=تعجب src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم که گیج تر از همه هی بچه ها رو می زدم کنار که ببینم خانوم نظارتی( معلم عکاسیمون ) چش شده که در کمال ناباوری دیدم وااااااااااااااااااااای غش کرده.&lt;IMG border=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/banana_smiley_10.gif&quot; width=40 height=27&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینقده دلم براش سوخت که حد نداشت . درسته خیلی ما ها رو حرص می ده  و حرف زدنشم همیشه با جیغه اما من خدایی دوستش دارم.&lt;IMG border=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/rose3.gif&quot; width=43 height=37&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و مرجانم که خشکمون زده بود و باورمون نمی شد این نظارتی باشه ( فک کنم از بس سر کارای نمایشگاه حرص خورد این جوری شد )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی رفتم توی کلاس و برگشتم دیدم که باز بچه ها همون جا هستن و یک ذره از فضولیشون کم نشده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه دفعه مهرناز برگشته می گه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهرناز: قهوووووووووووووووووووووه &lt;IMG title=گریه border=0 alt=گریه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من : چی شده ؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهرناز : قهوه ، عذاب وجدان گرفتم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من :&lt;IMG title=خنده border=0 alt=خنده src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gif&quot;&gt; چرا ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهرناز : اخه ما خیلی اذیتش کردیم . نکنه تقصیر ما بوده ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من : اولا که ما اذیتش نکردیم و اون ما رو هی حرص میده در ثانی این قیافه ی مظلومم به تو نمیاد &lt;IMG title=نیشخند border=0 alt=نیشخند src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره هم نفهمیدیم چش شد فقط دیدیم  اورژانس اومد و بردنش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخر ساعتم خانوم x منو صدا کرده می گه پس کارای صفحه اراییت کوووووووووووو که گفتم قاب کن &lt;IMG title=تعجب border=0 alt=تعجب src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم هاج و واج نگاش می کردم گفتم مگه باید صفحه ارایی هامم قاب کنم . یه نگاهی کرد و گفت اره قبلا هم بهت گفته بودم . اخه کارت خیلی خوب بود &lt;IMG border=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/3yfm7ut.gif&quot; width=29 height=31&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنده هم الان موندم کارامو کجا ببرم بدم قاب کنه که تا فردا صب بهم بده . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Feb 2009 13:42:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=00koche00&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>00koche00</dc:creator>
<guid>http://00koche00.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازم جمعه !</title>
<link>http://00koche00.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>طبق معمول هر جمعه امروز بازم کلاس داشتم . وای این قدر زورم می یومد از اخرین روز تعطیلیم بزنم و برم کلاس که حد نداشت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروزم اصلا تصمیم نداشتم کلاس برم ولی مرجان گفت نمی شه و باید بیای بریم ، دیگه خیلی داری تنبل می شی ، منم از خواب نازنین صب زدم و رفتم کلاس.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدبختی مام این بود که من و مرجان اولین نفراتی بودیم که رسیدیم کلاس و استادان گرامی اومدن استقبال و خانوم x کلی تحویلمون گرفت بعد از اونم همسر گرامیشون که می شه استاد طراحیمون اومد و بعد از کلی احوال پرسی گفت که کاراتونو بیارین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای منم که سرخ شدم و زرد شدم و گفتم من کار ندارم که اونم هیچی نگفت و از کلاس رفت بیرون. بلافاصله خانوم x اومده و گفت که چرا تو و مرجان کار نداریم که خدا رو شکر بچه های دیگه به دادمون رسیدن و اومدن و دیگه یادش رفت علت کار نداشتن رو جویا باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بقیه ی بچه هام که اومدن از دم کار نداشتن به قول نگار انگار همه با هم تله پاتی کرده بودیم که کار نبریم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در نتیجه اقای y و خانوم x کلی عصبانی شدن و گفتن ترم بعد کلاسو برگزار نمی کنیم که منم تو دلم گفتم به جهنم تا دلتون بخواد معلم طراحی ریخته و ما میریم پیش یکی دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاتوق ۱ : این دین و زندگی بد جوری شده ایینه ی دق . لامصب اینقده سخته که هیچی ازش نمی فهمم. فردام امتحان دارم که هیچی بلد نیستم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاتوق ۲ : این چهار روز تعطیلی این قده خوردم و خوابیدم و چت کردم که عشق دنیا رو کردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاتوق ۳ :دیروز قاب هامو تحویل گرفتم . وای کارام خیلی ماه شده بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Feb 2009 19:47:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=00koche00&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>00koche00</dc:creator>
<guid>http://00koche00.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>12 ساعت کار = 12 ساعت خواب</title>
<link>http://00koche00.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>تمام دست و گردن و کمرم درد می کنه . امان از اون وقتی که ادم اون قدر سرگرم  کاره  که  نه متوجه گذر زمان  می میشه نه فکر عواقب بعدش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره کار ۷۰*۱۰۰  خط در گرافیکم با سلام و صلوات تمام شد و بنده با استرس و اضطراب فراوان کارمو دادم برای قاب .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینقده حول داشتم برا این کار که حد نداشت  تمام نگرانیم از این بود که نکنه کارم به  نحوی خراب بشه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارم خیلی خیلی خوشگل شده بود و از اونجا که  من در اطراف خودم ادم حسود خیلی دارم خیلی نگران بودم که این کار سالم برسه به دست قاب ساز.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروزم بعد از۱۲ ساعت  کار کردن به صورت یکسره ، بعد از سه هفته کار تمام شد و بنده نفسی راحت کشیدم و همون جا پای کار خوابم برد تا امروز صب.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی دلتنگم . دلتنگ ازاده ام که کیلومترها باهامون فاصله داره  . هر وقت میام  نت اول می شینم یه دل سیر گریه می کنم بعد می رم ایمیل ها و عکساشونو می بینم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز  بعد از یه هفته که رفته بود با خودش  و پسرش ( محمد مهدی ) حرف زدم . این قده ارامش گرفتم که نگو . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی وقتام به مامانم حق می دم که این قدر گریه می کنه . خوده منم  گریه می کنم اما برای مامان و بابام  بازیگر خوبی ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من یه باره دیگه این نقش ها رو  برای اون یکی خواهرم که رفته بود شمال ایفا کردم  . الانم دقیقا همون خنده ها و همون حرفا رو دارم می زنم ، غافل از اینکه دل خودم داره می ترکه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا رو شکر که خواهر سومی وجود نداره که من بازم بخوام  به خاطر دور بودنش از پیشمون ایفای نقش کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاتوق ۱ : بالاخره ADSL  بعد از دو ماه بدبختی  که توسط شرکت قبلی قطع شده بود دیروز با یه  شرکت جدید راه اندازی شد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاتوق ۲ : این روزا نوشتن برام خیلی سخت شده . خیلی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاتوق ۳ : قراره از شنبه نمایشگاه گرافیک رو بچینن. فک کنم دوباره باید برم حمالی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Feb 2009 06:44:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=00koche00&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>00koche00</dc:creator>
<guid>http://00koche00.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خداحافظ !</title>
<link>http://00koche00.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>یه دفتر دارم  که من اسمشو گذاشتم  دفتر خنده . این دفتر رو به همه ی دوستا و اشناهام  دادم  و همه برام نوشتن .  سوالایی هم که  توش نوشتم  اکثرا در مورد خاطرات خودم با افراده .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک ماه پیش این دفتر رو داده بودم به ازاده ( خواهرم )که برام بنویسه . می تونم بگم تنها کسی که خیلی قشنگ از خودش ، از من  و  از خاطراتمون گفته بود ازاده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخرین برگه ی دفترم یه سوال بود راجع به خداحافظی  که برام نوشته بود من تا یک ماه دیگه ازتون خداحافظی می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون روز وقتی  این جمله شو خوندم بدجوری گریه کردم  و  کلی سعی کردم از  اون روز باهاش بخندم  که وقتی رفت پیشیمون نباشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا ازاده و مجید و دو تا دسته گلاشون امروز رفتن . رفتن که ۸ ساله دیگه با موفقیت تمام برگردند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اون روزی هم که حرف رفتن به پکن پیش اومد من توی خوابم نمی دیدم ازاده از پیشمون بره ، اما الان بر خلاف تصوراتم فقط خاطره های این اواخر که با هم بودیم برام مونده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به وضوح می تونم بگم این اواخر خیلی اذیتش کردم  و اونم   هیچی نمی گفت و فقط می خندید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز بعد از ظهر مجید بهم گفت یه دی وی دی دادم به بابا که بهت بدن ، اما نمی دونم به دستت رسید یا نه  و گفت که این  یه دی وی دی  طراحی بوده که  فوق العاده کمکم میکنه . دست اخرم بهم گفت  من می خوام وقتی برگشتم یه بن هوگارد به تمام معنا رو ببینم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به امید روزی که مجید اولین نفری باشه که خبردار بشه من دانشگاه پردیس قبول شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Feb 2009 18:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=00koche00&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>00koche00</dc:creator>
<guid>http://00koche00.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تغییرات درون</title>
<link>http://00koche00.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;دیشب داشتم  خاطرات پارسال همین موقع رو می خوندم .  هیچ وقت این قدر متوجه تغییر کردن خودم نشده بودم . &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;من از زمین تا اسمون با پارسالم فرق کردم  نه تنها من بلکه  همه ی دوستام  این جوری شدن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پارسال ما این موقع این قده تو سر و مغز هم می زدیم و از مدرسه رفتن لذت می بردیم که حد نداشت  اما امسال با این که سال اخره  مدرسه می ریم اما دیگه هیچ شادی و نشاطی بینمون نیست . فقط و فقط کارمون شده غر غر کردن و از مدرسه در رفتن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این شرایط مام فقط به خاطر جو افتضاح امسال مدرسه بود که خداییش اعصاب برامون نمونده . از این که بیشتر از دو ماه دیگه مدرسه نمی ریم این قده خوشحالم که نگو.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG src=&quot;http://sl.glitter-graphics.net/pub/467/467993o60mwxl1zy.gif&quot; width=353 height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;امروز  از ساعت ۵ صب تا ۹ بارون می یومد . بارونش خیلی قشنگ بود ، خیلی . این قدر هوا لطیف شده بود که صب که با مرجان زیر بارون یه نیم ساعتی قدم زدیم و موش اب کشیده شدیم دلمون نمی یومد بریم  سر کلاس .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خدا رو شکر کلاس مناظر و مرایا و عکاسی  امروزم به خوبی سپری شد .  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پاتوق ۱ :  به خاطر کار زیادی که از جهت خالی کردن خونه رو  دوش ازاده بود  حالش امروز بد شد . بمیرت برات خواهری.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پاتوق ۲ : فردا شب گودبای پارتی ازاده با خونواده ی مامان هستش . یه خروار کار داریم که شاید فردا مدرسه رو کنسل کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پاتوق ۳ : ده روز دیگه نمایشگاه گرافیک شروع می شه و من هنوز هیچ کدوم از کارام اماده نیست .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پاتوق ۴ : این پست رو  در حالی که مهدیس خانوم گل و گلاب توی دلم نشسته نوشتم و این قدر با این انگشتای کوچولوش زد رو این کیبود که فاتحه ی کیبورد خونده شد . هر دفعه ای هم بر می گرده از پایین منو  نگاه  می کنه که مطمئن باشه تو دل خاله جانش نشسته نه کسه دیگه ای .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Feb 2009 12:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=00koche00&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>00koche00</dc:creator>
<guid>http://00koche00.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بادکنک</title>
<link>http://00koche00.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;زحمتای دیروز  و دو در کردن کلاسای  کوفتی دروس عمومی و در نهایت  بیشترین  اسیبی که  از دیروز دیدم  باد کردن  ۳۰۰ تا باد کنک بود ( که البته من یه  حدود ۵۰ تا بیشتر باد نکردم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18 height=18&gt;  ). &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;الان که  بنده نشستم  این پست رو می نویسم  خدایی بد جور گوش و حلقم  درد می کنه و دیگه این که این دو تا انگشت سبابه ی  دست راست و چپ من که دیگه  حسه حرکت کردن نداره . (به خاطر گره زدن در بادکنکا ، که کار خیلی سختی بود )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دیروز  این قدر  با بچه ها خندیدیم که حد نداشت . اول که رفتم توی دفتر یه بسته بادکنک سبز دادن به من  و چند تا از بچه ها می گن  تا می تونین  فقط این سبزا رو باد کنین  . خدا رو شکر جنس بادکنک سبزا خوب بود و مام سریع باد کردیم و بقیه ی بچه ها بقیه ی کارا رو انجام دادن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ولی سر این بادکنکای قرمز که به قول نگین  نزدیک بود ایست قلبی کنم . نشد من یه بادکنک باد کنم و این نترکه .  دیگه از بس  من بادکنک ترکونده بودم  و  بچه هایی هم که پیش من بودن گوششون نزدیک این بادکنکه  بود نا  خوداگاه جیغ می زدن .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این معاون جیغ جیغو مونم که هی میومد و می رفت می گفت خانوووووووووووووووووومه عزیز دیگه  بادکنک ترکوندن جیغ زدن ندارهههههههههههههها .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;البته با این که  بیشتر  بادکنکا در هنگام باد  کردن می ترکید و در نهایت با شتاب به صورت خودم می خورد اما من جیکمم در نمی یومد ( اخه از بس مظلومم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18 height=18&gt; )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;و در پایان  وقتی  ۲۰  ، ۳۰ تا بادکنک به درک واصل شد تونستیم  بقیه رو سالم باد کنیم و کار رو تموم کنیم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تزییناتی هم که دیروز انجام دادیم واقعا خوشگل شده بود به طوریکه وقتی مدیرمون اومد دید ، کف کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;منم توی دلم گفتم حالا باز بگو گرافیکی ها بدن . دیدی که اگه ما نبودیم  ، عمرا اینجا اینجوری نمی شد .&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18 height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حالا این همه تزیین و درس کردن پرچم ایرانم  با سه رنگ بادکنک مال دهه ی فجر بودکه پدرمون در اومد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پاتوق ۱ : تنبل شدم در حد تیم ملی ، بعد از ظهرا حدود ۴ ساعت می خوابم&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18 height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پاتوق ۲ : ترم اولو با موفیقت به پایان رسوندم . هفته ی پیش کارنامه هامونو دادن . معدلم تووووووووووووووپ شده بود . &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18 height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پاتوق ۳ : دیروز اعلام کردن امتحانات  پایانیمون به خاطر انتخابات از ۲۰ اردیبهشت شروع می شه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این واقعا افتضاحه&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18 height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Feb 2009 14:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=00koche00&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>00koche00</dc:creator>
<guid>http://00koche00.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین برف</title>
<link>http://00koche00.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;بالاخره بعد از شروع یک ماه و چند روز از فصل زمستون ، امروز شاهد اولین سرما و بارش برف بودیم . البته سرمای امسال که به پای سرما پارسال نمی رسه ، اما خوب بازم خوب بود.&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دیشب تا صب برف اومد . صب که بیدار شدم این قدر ذوقیدم گفتم امروز کلاسمون کنسله . صب زود به همه بچه ها اس ام اس دادم که اگه کلاس امروز برگزار می شه منو خبر کنن. که یک ساعت بعد با کمال تاسف خبر دادن که قهوه جان از رختخواب گرم و نرمت پاشو و بیا کلاس ( این یعنی اخر ضد حال&lt;IMG onmousedown=showAddress(this.src) border=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.millan.net/minimations/smileys/screaming.gif&quot; width=33 height=28&gt; )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اما همین کلاس رفتن مام با این مرجان خانومی پایه خنده ای بود که حد نداشت .&lt;IMG src=&quot;http://kay.smiley.free.fr/images/11382.gif&quot;&gt; تمام مدت دست منو گرفته بود و هی لیز می خورد ، از زیر درخت ها رد می شد و شاخه ها رو تکون می داد و همه برفا می ریخت روی سرش اون وقت مجبور بود یک ساعت وایسه برفا رو از روی لباساش پاک کنه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خلاصه این که در طول این نیم ساعت که ما رسیدم کلاس این قدر ما خندیدم که وقتی رسیدیم بچه ها هاج و واج ما رو نگاه می کردن.&lt;IMG title=&quot;&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/icq/hi.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعدم این که امروز کلاس طراحی به خوبی سپری شد اما بر عکس ، کلاس رسم فنی این قدر سخت بوووووووووووووووود که حد نداشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تا رفتیم یه دو نما داده می گه حجم کلی رو بکشین .&lt;IMG title=&quot;&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_72.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;منو می گین این جوری شده بودم؟&lt;IMG border=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/229.gif&quot; width=25 height=42&gt;  بابا تو روخدا رحم کن به ما ، ما هنوز توی سه نما مشکل داریم اون وقت تو دو نما میدی می گی حجم کلی رو بکشین .&lt;IMG border=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/nocomment.gif&quot; width=90 height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ای خداااااااااااااااااااا. اخه منو چه به ترسیم فنی.&lt;IMG border=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/mog.gif&quot; width=33 height=33&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دست اخرم دست از پا دراز تر بدون هیچ ذره یاد گیری از ترسیم فنی برگشتیم خونه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Jan 2009 19:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=00koche00&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>00koche00</dc:creator>
<guid>http://00koche00.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسابقه با کلی بدبختی</title>
<link>http://00koche00.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;پاییز پارسال من یه سری عکس گرفتم که بتونم توی قسمت عکاسی مسابقات فرهنگی و هنری شرکت کنم . خداییش هم چه عکسایی گرفتم . همه عالی و اون قدر ذوق و شوق داشتم برای این مسابقه که حد نداشت . اما نمی دونم چرا قسمت نبود و نذاشتن من توی مسابقه شرکت کنم . چرا ؟ چون پارسال فقط بچه های سوم مجاز بودن که توی مسابقه شرکت کنن . و من بیچاره با اون همه عکس رفتم توی خماری .&lt;IMG title=&quot;&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/light_skin/gamer3.gif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعضی وقتا واقعا توی کارای خدا هم می مونم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دیروز که داشتم می رفتم کلاس چشمم افتاد به برد مدرسه که مطلبی با عنوان مسابقات فرهنگی هنری نوشته شده بود . یکم نگاه کردم دیدم کل این مسابقه دو روز هستش و تا پس فردا هم وقت داره . از خوش شانسی من &lt;IMG title=&quot;&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/icq/hi.gif&quot;&gt;همون روز  معلم عکاسی پارسالمون که من خیلی دوستش دارم مدرسه بود و وقتی قضیه رو بهش گفتم گفت که اره خوب تصمیمی گرفتی و عکساتو برات میارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;امروز که عکسارو اورده بود و به مدیرمون نشون داد تا از ۴ عکس یکی از بهترینشو انتخاب کنه این قدر مدیرمون ذوق کرد و منو تشویق کرد که خودمم مونده بودم بعدم که منو تا ظهر پیش خودش توی دفتر نگه داشت و کلی فرم و خرت و پرت بهم داد که انجام بدم .&lt;IMG title=&quot;&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/icq/wacko1.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;جالب اینجا بود که با هر دفعه صدا زدن اسم من قلبم از جاش در می یومد &lt;IMG border=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/electricf.gif&quot; width=63 height=28&gt;( اخه اگه بدونیین چه مدیری داریم من که تا می بینمش قبض روح می شم&lt;IMG src=&quot;http://www.parssmile.com/smile/banana_smiley_10.gif&quot; &lt; td&gt; حالا هر چند هم که بخواد مهربون باشه ).&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;و تا ظهر این قدر این مدیر و معاونا قهوه قهوه کردن و منو از این دفتر به اون دفتر بردن که خداییش داشتم از پا درد می مردم&lt;IMG border=0 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/bathtime.gif&quot; width=50 height=35&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پاتوق ۱ : امروز داشتم از خونسردی این دوما شاخ در میاوردم . اخه ادمم تا این حد پروووووووووووو.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دختره نشسته پاشو انداخته رو پاش ، میگه من پاسپارتو بلد نیستم&lt;IMG src=&quot;http://www.parssmile.com/smile/banana_smiley_44.gif&quot; &lt; td&gt; لطفا تو بشین عکسامو پاسپارتو کن .بابا اخره ساله چی چیو پاسپارتو بلد نیستم &lt;IMG title=&quot;&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/icq/crazy.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پاتوق ۲ : اگه این اینترنت با من سر سازگاری داشته باشه بعدا عکسا رو می ذارم ببینین.&lt;IMG title=&quot;&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_76C.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پاتوق۳ : عددهای تقویم دارن می گن که خواهرم فقط ۲۳ روز دیگه پیشمونه...&lt;IMG title=گریه border=0 alt=گریه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/20.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; قراره بره و ۸ سال دیگه برگرده.&lt;IMG title=گریه border=0 alt=گریه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/20.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Jan 2009 19:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=00koche00&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>00koche00</dc:creator>
<guid>http://00koche00.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
