منم که فضولیم گل کرده بود پریدم رو سر مهرناز که ببینم چی شده یه دفعه همشون با هم پریدن بالا و کلی بم چیز گفتن که فکر کردیم این معاون جیغ جیغووو اومدش. حالا توی این شلوغی هی بچه ها بهم دیگه اشاره می کنن که وااااااااااای بچه ها خانوم نظارتی رو منم که گیج تر از همه هی بچه ها رو می زدم کنار که ببینم خانوم نظارتی( معلم عکاسیمون ) چش شده که در کمال ناباوری دیدم وااااااااااااااااااااای غش کرده. اینقده دلم براش سوخت که حد نداشت . درسته خیلی ما ها رو حرص می ده و حرف زدنشم همیشه با جیغه اما من خدایی دوستش دارم. من و مرجانم که خشکمون زده بود و باورمون نمی شد این نظارتی باشه ( فک کنم از بس سر کارای نمایشگاه حرص خورد این جوری شد ) وقتی رفتم توی کلاس و برگشتم دیدم که باز بچه ها همون جا هستن و یک ذره از فضولیشون کم نشده یه دفعه مهرناز برگشته می گه: مهرناز: قهوووووووووووووووووووووه من : چی شده ؟؟ مهرناز : قهوه ، عذاب وجدان گرفتم من : مهرناز : اخه ما خیلی اذیتش کردیم . نکنه تقصیر ما بوده ؟ من : اولا که ما اذیتش نکردیم و اون ما رو هی حرص میده در ثانی این قیافه ی مظلومم به تو نمیاد بالاخره هم نفهمیدیم چش شد فقط دیدیم اورژانس اومد و بردنش. اخر ساعتم خانوم x منو صدا کرده می گه پس کارای صفحه اراییت کوووووووووووو که گفتم قاب کن منم هاج و واج نگاش می کردم گفتم مگه باید صفحه ارایی هامم قاب کنم . یه نگاهی کرد و گفت اره قبلا هم بهت گفته بودم . اخه کارت خیلی خوب بود بنده هم الان موندم کارامو کجا ببرم بدم قاب کنه که تا فردا صب بهم بده . 
![]()
![]()

چرا ؟

![]()
امروز بعد از اینکه کارامو بردم توی نمایشگاه و معلمای گرامی کلی کارمو تحویل گرفتن اومدم بالا که بقیه ی کارامو انجام بدم که دیدم بچه ها ریختن رو سرم هم دیگه و دارن از شیشه های پشت دفتر تو دفتر رو دید می زنن.
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت
17:13 توسط قهوه |


