بالاخره کار ۷۰*۱۰۰ خط در گرافیکم با سلام و صلوات تمام شد و بنده با استرس و اضطراب فراوان کارمو دادم برای قاب . اینقده حول داشتم برا این کار که حد نداشت تمام نگرانیم از این بود که نکنه کارم به نحوی خراب بشه . کارم خیلی خیلی خوشگل شده بود و از اونجا که من در اطراف خودم ادم حسود خیلی دارم خیلی نگران بودم که این کار سالم برسه به دست قاب ساز. دیروزم بعد از۱۲ ساعت کار کردن به صورت یکسره ، بعد از سه هفته کار تمام شد و بنده نفسی راحت کشیدم و همون جا پای کار خوابم برد تا امروز صب. خیلی دلتنگم . دلتنگ ازاده ام که کیلومترها باهامون فاصله داره . هر وقت میام نت اول می شینم یه دل سیر گریه می کنم بعد می رم ایمیل ها و عکساشونو می بینم . دیروز بعد از یه هفته که رفته بود با خودش و پسرش ( محمد مهدی ) حرف زدم . این قده ارامش گرفتم که نگو . بعضی وقتام به مامانم حق می دم که این قدر گریه می کنه . خوده منم گریه می کنم اما برای مامان و بابام بازیگر خوبی ام. من یه باره دیگه این نقش ها رو برای اون یکی خواهرم که رفته بود شمال ایفا کردم . الانم دقیقا همون خنده ها و همون حرفا رو دارم می زنم ، غافل از اینکه دل خودم داره می ترکه. خدا رو شکر که خواهر سومی وجود نداره که من بازم بخوام به خاطر دور بودنش از پیشمون ایفای نقش کنم. پاتوق ۱ : بالاخره ADSL بعد از دو ماه بدبختی که توسط شرکت قبلی قطع شده بود دیروز با یه شرکت جدید راه اندازی شد . پاتوق ۲ : این روزا نوشتن برام خیلی سخت شده . خیلی پاتوق ۳ : قراره از شنبه نمایشگاه گرافیک رو بچینن. فک کنم دوباره باید برم حمالی.
تمام دست و گردن و کمرم درد می کنه . امان از اون وقتی که ادم اون قدر سرگرم کاره که نه متوجه گذر زمان می میشه نه فکر عواقب بعدش.
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت
10:14 توسط قهوه | |


