تبليغاتX
کوچه پس کوچه
کوچه پس کوچه

یه دفتر دارم  که من اسمشو گذاشتم  دفتر خنده . این دفتر رو به همه ی دوستا و اشناهام  دادم  و همه برام نوشتن .  سوالایی هم که  توش نوشتم  اکثرا در مورد خاطرات خودم با افراده .

یک ماه پیش این دفتر رو داده بودم به ازاده ( خواهرم )که برام بنویسه . می تونم بگم تنها کسی که خیلی قشنگ از خودش ، از من  و  از خاطراتمون گفته بود ازاده بود .

اخرین برگه ی دفترم یه سوال بود راجع به خداحافظی  که برام نوشته بود من تا یک ماه دیگه ازتون خداحافظی می کنم.

اون روز وقتی  این جمله شو خوندم بدجوری گریه کردم  و  کلی سعی کردم از  اون روز باهاش بخندم  که وقتی رفت پیشیمون نباشم.

حالا ازاده و مجید و دو تا دسته گلاشون امروز رفتن . رفتن که ۸ ساله دیگه با موفقیت تمام برگردند.

از اون روزی هم که حرف رفتن به پکن پیش اومد من توی خوابم نمی دیدم ازاده از پیشمون بره ، اما الان بر خلاف تصوراتم فقط خاطره های این اواخر که با هم بودیم برام مونده.

به وضوح می تونم بگم این اواخر خیلی اذیتش کردم  و اونم   هیچی نمی گفت و فقط می خندید.

امروز بعد از ظهر مجید بهم گفت یه دی وی دی دادم به بابا که بهت بدن ، اما نمی دونم به دستت رسید یا نه  و گفت که این  یه دی وی دی  طراحی بوده که  فوق العاده کمکم میکنه . دست اخرم بهم گفت  من می خوام وقتی برگشتم یه بن هوگارد به تمام معنا رو ببینم!

به امید روزی که مجید اولین نفری باشه که خبردار بشه من دانشگاه پردیس قبول شدم.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 22:20 توسط قهوه | |
دیشب داشتم  خاطرات پارسال همین موقع رو می خوندم .  هیچ وقت این قدر متوجه تغییر کردن خودم نشده بودم .

من از زمین تا اسمون با پارسالم فرق کردم  نه تنها من بلکه  همه ی دوستام  این جوری شدن.

پارسال ما این موقع این قده تو سر و مغز هم می زدیم و از مدرسه رفتن لذت می بردیم که حد نداشت  اما امسال با این که سال اخره  مدرسه می ریم اما دیگه هیچ شادی و نشاطی بینمون نیست . فقط و فقط کارمون شده غر غر کردن و از مدرسه در رفتن.

این شرایط مام فقط به خاطر جو افتضاح امسال مدرسه بود که خداییش اعصاب برامون نمونده . از این که بیشتر از دو ماه دیگه مدرسه نمی ریم این قده خوشحالم که نگو.

امروز  از ساعت ۵ صب تا ۹ بارون می یومد . بارونش خیلی قشنگ بود ، خیلی . این قدر هوا لطیف شده بود که صب که با مرجان زیر بارون یه نیم ساعتی قدم زدیم و موش اب کشیده شدیم دلمون نمی یومد بریم  سر کلاس .

خدا رو شکر کلاس مناظر و مرایا و عکاسی  امروزم به خوبی سپری شد . 

پاتوق ۱ :  به خاطر کار زیادی که از جهت خالی کردن خونه رو  دوش ازاده بود  حالش امروز بد شد . بمیرت برات خواهری.

پاتوق ۲ : فردا شب گودبای پارتی ازاده با خونواده ی مامان هستش . یه خروار کار داریم که شاید فردا مدرسه رو کنسل کنم.

پاتوق ۳ : ده روز دیگه نمایشگاه گرافیک شروع می شه و من هنوز هیچ کدوم از کارام اماده نیست .

پاتوق ۴ : این پست رو  در حالی که مهدیس خانوم گل و گلاب توی دلم نشسته نوشتم و این قدر با این انگشتای کوچولوش زد رو این کیبود که فاتحه ی کیبورد خونده شد . هر دفعه ای هم بر می گرده از پایین منو  نگاه  می کنه که مطمئن باشه تو دل خاله جانش نشسته نه کسه دیگه ای .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 16:0 توسط قهوه | |
زحمتای دیروز  و دو در کردن کلاسای  کوفتی دروس عمومی و در نهایت  بیشترین  اسیبی که  از دیروز دیدم  باد کردن  ۳۰۰ تا باد کنک بود ( که البته من یه  حدود ۵۰ تا بیشتر باد نکردم  ).

الان که  بنده نشستم  این پست رو می نویسم  خدایی بد جور گوش و حلقم  درد می کنه و دیگه این که این دو تا انگشت سبابه ی  دست راست و چپ من که دیگه  حسه حرکت کردن نداره . (به خاطر گره زدن در بادکنکا ، که کار خیلی سختی بود )

دیروز  این قدر  با بچه ها خندیدیم که حد نداشت . اول که رفتم توی دفتر یه بسته بادکنک سبز دادن به من  و چند تا از بچه ها می گن  تا می تونین  فقط این سبزا رو باد کنین  . خدا رو شکر جنس بادکنک سبزا خوب بود و مام سریع باد کردیم و بقیه ی بچه ها بقیه ی کارا رو انجام دادن.

ولی سر این بادکنکای قرمز که به قول نگین  نزدیک بود ایست قلبی کنم . نشد من یه بادکنک باد کنم و این نترکه .  دیگه از بس  من بادکنک ترکونده بودم  و  بچه هایی هم که پیش من بودن گوششون نزدیک این بادکنکه  بود نا  خوداگاه جیغ می زدن .

این معاون جیغ جیغو مونم که هی میومد و می رفت می گفت خانوووووووووووووووووومه عزیز دیگه  بادکنک ترکوندن جیغ زدن ندارهههههههههههههها .

البته با این که  بیشتر  بادکنکا در هنگام باد  کردن می ترکید و در نهایت با شتاب به صورت خودم می خورد اما من جیکمم در نمی یومد ( اخه از بس مظلومم )

و در پایان  وقتی  ۲۰  ، ۳۰ تا بادکنک به درک واصل شد تونستیم  بقیه رو سالم باد کنیم و کار رو تموم کنیم .

تزییناتی هم که دیروز انجام دادیم واقعا خوشگل شده بود به طوریکه وقتی مدیرمون اومد دید ، کف کرد.

منم توی دلم گفتم حالا باز بگو گرافیکی ها بدن . دیدی که اگه ما نبودیم  ، عمرا اینجا اینجوری نمی شد .

حالا این همه تزیین و درس کردن پرچم ایرانم  با سه رنگ بادکنک مال دهه ی فجر بودکه پدرمون در اومد.

پاتوق ۱ : تنبل شدم در حد تیم ملی ، بعد از ظهرا حدود ۴ ساعت می خوابم

پاتوق ۲ : ترم اولو با موفیقت به پایان رسوندم . هفته ی پیش کارنامه هامونو دادن . معدلم تووووووووووووووپ شده بود .

پاتوق ۳ : دیروز اعلام کردن امتحانات  پایانیمون به خاطر انتخابات از ۲۰ اردیبهشت شروع می شه .

این واقعا افتضاحه

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 17:41 توسط قهوه | |
بالاخره بعد از شروع یک ماه و چند روز از فصل زمستون ، امروز شاهد اولین سرما و بارش برف بودیم . البته سرمای امسال که به پای سرما پارسال نمی رسه ، اما خوب بازم خوب بود.

دیشب تا صب برف اومد . صب که بیدار شدم این قدر ذوقیدم گفتم امروز کلاسمون کنسله . صب زود به همه بچه ها اس ام اس دادم که اگه کلاس امروز برگزار می شه منو خبر کنن. که یک ساعت بعد با کمال تاسف خبر دادن که قهوه جان از رختخواب گرم و نرمت پاشو و بیا کلاس ( این یعنی اخر ضد حال )

اما همین کلاس رفتن مام با این مرجان خانومی پایه خنده ای بود که حد نداشت . تمام مدت دست منو گرفته بود و هی لیز می خورد ، از زیر درخت ها رد می شد و شاخه ها رو تکون می داد و همه برفا می ریخت روی سرش اون وقت مجبور بود یک ساعت وایسه برفا رو از روی لباساش پاک کنه .

خلاصه این که در طول این نیم ساعت که ما رسیدم کلاس این قدر ما خندیدم که وقتی رسیدیم بچه ها هاج و واج ما رو نگاه می کردن.

بعدم این که امروز کلاس طراحی به خوبی سپری شد اما بر عکس ، کلاس رسم فنی این قدر سخت بوووووووووووووووود که حد نداشت.

تا رفتیم یه دو نما داده می گه حجم کلی رو بکشین .

منو می گین این جوری شده بودم؟  بابا تو روخدا رحم کن به ما ، ما هنوز توی سه نما مشکل داریم اون وقت تو دو نما میدی می گی حجم کلی رو بکشین .

ای خداااااااااااااااااااا. اخه منو چه به ترسیم فنی.

دست اخرم دست از پا دراز تر بدون هیچ ذره یاد گیری از ترسیم فنی برگشتیم خونه.

 

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 23:30 توسط قهوه | |