تبليغاتX
کوچه پس کوچه
کوچه پس کوچه

پاییز پارسال من یه سری عکس گرفتم که بتونم توی قسمت عکاسی مسابقات فرهنگی و هنری شرکت کنم . خداییش هم چه عکسایی گرفتم . همه عالی و اون قدر ذوق و شوق داشتم برای این مسابقه که حد نداشت . اما نمی دونم چرا قسمت نبود و نذاشتن من توی مسابقه شرکت کنم . چرا ؟ چون پارسال فقط بچه های سوم مجاز بودن که توی مسابقه شرکت کنن . و من بیچاره با اون همه عکس رفتم توی خماری .

بعضی وقتا واقعا توی کارای خدا هم می مونم .

دیروز که داشتم می رفتم کلاس چشمم افتاد به برد مدرسه که مطلبی با عنوان مسابقات فرهنگی هنری نوشته شده بود . یکم نگاه کردم دیدم کل این مسابقه دو روز هستش و تا پس فردا هم وقت داره . از خوش شانسی من همون روز  معلم عکاسی پارسالمون که من خیلی دوستش دارم مدرسه بود و وقتی قضیه رو بهش گفتم گفت که اره خوب تصمیمی گرفتی و عکساتو برات میارم.

امروز که عکسارو اورده بود و به مدیرمون نشون داد تا از ۴ عکس یکی از بهترینشو انتخاب کنه این قدر مدیرمون ذوق کرد و منو تشویق کرد که خودمم مونده بودم بعدم که منو تا ظهر پیش خودش توی دفتر نگه داشت و کلی فرم و خرت و پرت بهم داد که انجام بدم .

جالب اینجا بود که با هر دفعه صدا زدن اسم من قلبم از جاش در می یومد ( اخه اگه بدونیین چه مدیری داریم من که تا می بینمش قبض روح می شم حالا هر چند هم که بخواد مهربون باشه ).

و تا ظهر این قدر این مدیر و معاونا قهوه قهوه کردن و منو از این دفتر به اون دفتر بردن که خداییش داشتم از پا درد می مردم

پاتوق ۱ : امروز داشتم از خونسردی این دوما شاخ در میاوردم . اخه ادمم تا این حد پروووووووووووو.

دختره نشسته پاشو انداخته رو پاش ، میگه من پاسپارتو بلد نیستم لطفا تو بشین عکسامو پاسپارتو کن .بابا اخره ساله چی چیو پاسپارتو بلد نیستم

پاتوق ۲ : اگه این اینترنت با من سر سازگاری داشته باشه بعدا عکسا رو می ذارم ببینین.

پاتوق۳ : عددهای تقویم دارن می گن که خواهرم فقط ۲۳ روز دیگه پیشمونه...گریه

 قراره بره و ۸ سال دیگه برگرده.گریه

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 23:9 توسط قهوه | |
این دو روز ( تاسوعا و عاشورا ) صب با مامانم رفتم خونه ی مامان زنداییم که روضه داشتن .

با این که اصلا حال نداشتم  ۶ صب از خوابم بزنم اما از خوابم زدم و رفتم .

اول که رفتیم که خوب نماز خوندن و یکی از این حاج اقاشون اومد صحبت کرد و بعدم زیارت عاشورا رو خوندن که یه دو ساعتم طول کشید و بنده داشت جونم بالا می یومد مخصوصا اینکه سرمم به شدت درد می کرد و با اون چشای بارونیم نمی دونستم باید چی کار کنم.

وقتی هم که اومدیم بیاییم یکی از این حاج اقاها رفته بود بالا و داشت صحبت می کرد

وسط اون همه جمعیتی که من نمی دونستم چه جوری  باید جون سالم به در ببرم چشمم افتاد به لپ تاپ حاج اقا

وای منو می گین هی چشمامو باز و بسته می کردم که حتما اشتباه کردم اما نخیر کجا اشتباه کرده بودم . خدا وکیلی این دفعه اول بودمی دیدم حاج اقا با لپ تاب رفته روی منبر چهار زانو نشسته و داره تند و تند روضه می خونه. ( دیگه خودتون تصور کنین )

حالا این وسطم زنداییم اومده جلو می گه به خدا اگه بذارم بری باید بشینی این اقامون خیلی باحاله . bugضرر نمی کنی

گفتم وای زندایی بی خیال ، دارم می میرم از سر درد باید برم که مامان خانوم مام شاد و شنگول، که اره قهوه بذار بشینیم . که با چشم غره ی من دیگه مامان خانوم حرفی نزدن . اخه اون قدر این اقا جییییییییییغ می زد و با فریاد این روضه ی حضرت عباس رو می خوند که من چشمام داشت می زد بیرون.skull

فرداش که مینو ( دختر داییم ) رو دیدم میگه:

مینو : قهوه ، چرا دیروزنموندی که به حرفای یوزارسیف گوش بدی ؟

من :  یوزارسیف کیه ؟

مینو :  بابا این اقا اخریه رو می گم

من : اهان شما چه قده با کلاسین . دیروز که یه عده بهش می گفتن حاج اقا لپ تاپی . حالا شما می گین یوزارسیف . بابا ایول

خوب حالا چرا بهش می گین یوزارسیف ؟

مینو : نمی دونم ما دخترا این اسمو براش گذاشتیم

اخه این هیچ وقت با عبا وعمامه نمی یومد روضه . هر روز با کت و شلوار و سامسونت می یومد

من : پس این که دیگه حاج اقا نیست

مینو : نه نیست . این دکتره ، روانشناسه .

من : اهان پس به درد تو می خوره که می خوای روانشناسی بخونی می تونه کمکت کنه مینو جووون

مینو : حالا امروزو بمون می فهمی

من : شرمنده اخلاق ورزشیت می خوام برم عکاسی دیر می شه

و با این ترفندها من بازم از روضه زدم بیرون . اما خدایی خیلی پایه خنده بود. تا حالا از این روضه ها نرفته بودم

پاتوق ۱ : روز تاسوعا با گلی و غزاله رفتم عکاسی. خیلی خوب بود . برام این روز کلی خاطره شد.

پاتوق ۲ : دوشنبه به یاری خدا ژوژمان تصویر سازیمون به خوبی و خوشی برگزار شد. هر چند که هفت نفر بیشتر نبودیم اما نصف کلاسو کار چیده بودیم و معلمامون کف کردنmade by Laie

پاتوق ۳ : دیروز رفتم مهدیه برای عکاسی Photographer. وقتی از در وارد شدم یاد کربلا افتادم . بدجوری بوی حرم امام حسین می یومد

پاتوق ۴ : بعد از چهار ماه این دو روز تنها روزی بود که من به کل بی خیال درس و کار عملی شدم

خدا جونم ممنون

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 22:46 توسط قهوه | |
بعضی وقتا به شدت از کارای خودم خنده ام می گیره .

یکی از اون کارای خنده دار منم درس خوندن دیروز برای امتحان امروزم بود. نمی دونم چرا دیروز این قدر نسبت به امتحان امروز که داشتم بی تفاوت بودم . من که هر شب ساعت ۱۱ کتاب رو برای دور دوم دوره کرده بودم حالا دیشب تازه ساعت ۱ نشستم به خوندن . واقعا از کارای خودم تعجب کرده بودم .

هی وجدانم بهم می گفت وااا قهوه تو چت شده پس چرا درس نمی خونی نکنه می خوای این دو تا امتحانو خراب کنی . اما من اصلا تو این باغ ها نبودم.

نزدیکای عصر بودکه مرجان بهم زنگ زد. که ببینه چی کار کردم و چه قد درس خوندم و وقتی برنامه ی منو فهمید تا یک ساعت داشتیم پشت تلفن می خندیدیم .

من : مرجان من هیچی نخوندم اینو درک کن . فردا صفر می شماااااااااااااا

مرجان :  قهوه ، بابا بی خیال . منم نخوندم . یعنی خوندم اما هیچی نفهیمدم اخه خیلی چرت بود . چی بود این ۶۶ صفحه .

من : حالا هر چی که بود . مهم اینه که من فردا ۴ نمره رو نمیارم

مرجان : قهوه به خدا زشته ما نشستیم برا ۴ نمره درس می خونیم . باور کن به هر کی می گم بم می خنده

من : خوب ۴ نمره ام ۴ نمره اس دیگه

و در اخر تصمیم گرفتیم بشینیم به اندازه ی ۲ نمره بخونیم و بریم امتحان بدیم و یه جوری از استرس این خط در گرافیک جون سالم به در ببریم

خداییش خیلی به اعصاب ادم فشار میاد بشینه یه کتاب قطور رو به خاطر ۴ نمره بخونه.

و اما امروز که رفتیم سر جلسه خدا وکیلی از دیدن این سوالا داشتم شاخ در میاوردم . این قدر امتحانمون چرت بود که حد نداشت . یه لحظه با خودم گفتم این معلمه گرامی با چه انگیزه ی این سوالا رو در اورده

اما خوب واقعا دستش درد نکنه یه جوری سوال در اورده بود که گروهش از بقیه گروه ها نمره هاشون بالاتر بشه و اولین نفراتی که هم برگشونو دادن من با دو تا دیگه از بچه ها بودیم.

فکر کنم به اندازه ی ۳ نمره هم جوابا رو درس نوشتم.

پاتوق ۱ : اگه خدا بخواد فردا اخرین امتحانمونه.

پاتوق ۲ : توی این همه سالی که درس خوندم این اولین سالی بود که امتحانام خیلی کم و راحت و اکثرش ۴ نمره ای بود.

پاتوق ۳ : با اینکه فردا امتحان اخریه اما من هنوز به ارامش نرسیدم چون هنوز ژوژمان ۳ تا از درسام مونده.

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 14:50 توسط قهوه | |

 

حسین

 

زارو گریان حسینم چه بود بهتر از این 

سخت حیران حسینم چه بود بهتر از این 

 من نه خود می روم این ره که کسی می بردم 

 خار دامان حسینم چه بود بهتر از این 

قبلتین دل من زینب و عباس شدند 

من مسلمان حسینم چه بود بهتر از این 

نوکران را همه با نام پدر بشناسد 

مست عرفان حسینم چه بود بهتر از این 

 

  پاتوق ۱ : ایام سوگواری اباعبدالله الحسین رو به همه ی مسلمانان تسلیت می گم.

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 22:18 توسط قهوه |
یه هفته اس هی میام این بلاگفا رو باز می کنم که یه پست جدید بذارم اما اصلن حسش نبود بنویسم.

ماشالا از بس فکرم درگیره این ژوژمان لعنتیه اصلا نمی تونم تمرکز داشته باشم

جونم براتون بگه که ما این چند روزی که تعطیل بودیم و قرار بود دلی از عزا در بیاریم اینترنتمون رو شرکت محترم قطع کرد در نتیجه :

سه روز تعطیلی + قطع شدن اینترنت = افسردگی

که الانم که دارم این پست رو می نویسم اینترنت پر سرعت ما همچنان قطع می باشد و بنده با این اینترنت زغالی دارم سعی می کنم که بتونم یه پست جدید بذارم.

امروز امتحان مناظر و مرایا داشتیم

وای این قدر سخت بود که مخم در حال انفجار بود . وقتی از جلسه اومدم بیرون که قیافه ی بچه ها دیدنی بود انگار همشونو برق گرفته بود یه قیافه هایی داشتن که نگو خودمم که بدتر از بقیه نبودم دقیقا دور سر همه ی ما علامت سوال در حال گردش بود.

مام قرار شد پنجشنبه بریم یه شورش اساسی بکنیم که اقا این چه وضع امتحان گرفتنه.

پاتوق ۱ : بد فرم سرم شلوغه تصمیم داشتم یه مدتی در پاتوق رو تخته کنم تا کارام به روال عادی برگرده اما دیدم بدون پاتوق و دوستای پاتوقی بازم مساوی می شه با افسردگی

پاتوق ۲ : اسمم برای عمره ی دانش اموزی در اومد اما یه بد شانسی این که من تنها کسی ام که توی ذخیره هام و امیدوارم یکی از رفتن انصراف بده

پاتوق ۳ : شدیدا به یه گرافیست نیازمندم . لطفا اگه کسی رو سراغ دارین معرفی کنین .

 

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 16:30 توسط قهوه | |