تبليغاتX
کوچه پس کوچه
کوچه پس کوچه

ای خدا من کمبود خواب گرفتم به طرز وحشتناک

من نمی دونم چرا قسمت نیست یه شب زود بخوابم . مثلا بنده برای فردا کاره زیادی نداشتم ( کار زیاد که چه عرض کنم  منظورم اینه که لازم نبود تا صب بیدار بمونم ) منم با خوشحالی فراوان که امشب زود می خوابم ظهر نخوابیدم . اما الان که ساعت نزدیک ۱۲ هستش من هنوز بیدارم و این دفعه خوابم نمی یاد.

فردا ما تصویر سازی داریم . کار تصویر سازی منم یه اتاق بچه اس که خیلی ریزه کاری داره و فوق العاده حوصله می خواد .

 امروزم من حوصله نداشتم کار کنم بنابراین با مرجان به این نتیجه رسیدیم که برای فردا کار نکنیم

اما مگه این وجدان علاف و بی کارمون گذاشت  راحت باشم . بالاخره با هر بدبختی و بی حوصلگی بود نشسته ام کار کردم چون مطمئن بودم تا صب کابوس این تصویر سازی رو می بینم و اون لذت خواب عمیق چهار ساعت شب منم به دهنم زهر می شه.

دیروز که عکسامو برده بودم برای تایید پیش معلم گرامی . دو تا از دوما توی یه بشر داروی ظهور ریخته بودن و اورده بودن نشونش بدن که اگه خوبه مصرف کنن

البته دارو که چه عرض کنم یه چیزی بود مثه قیر .

من : این داروها رو مصرف نکنینا . اینا خرابه

دوما : واااااااااااای جدی می گی . ولی ما دیگه دارو نداریم

من : خوب به سلامتی . وایسین درس کنین

دوما : ببخشید ، شما دارو ندارین ؟

من : ما و دارو ؟ من خودمم یه ذره دارو ظهور می خواستم از یکی دیگه از گروه ها کش رفتم . دارومون کجا بود ما سوما

معلم : خیلی خوب حالا بحث نکنین . برین درست کنین

دوما :  ولی ما که بلد نیستم

معلم : اشکالی نداره ، قهوه براتون درست می کنه  قهوه جون کار خودته . بدو تا من عکساتو تایید کنم.

 من : چی ؟؟؟ من درس کنم . وای خدا به دادم برسه

یه دفعه نفمیدم چی شد دیدم توی تاریک خونم و دارم به دوما یاد می دم که دارو درس کنن

این قدرم بهشون غر زدم که شما ها خجالت نمی کشین بلد نیستین دارو درست کنین . زشته به خدا

دیگه اگه بهشون غر نمی زدم که منو می بردن می گفتن بیا برامون عکسم چاپ کن . که من با سرعت نور ازشون فاصله گرفتم

پاتوق ۱ : دیروز رفتم کارگاه چاپ دستی . بخشکه این شانس ، مانتوم برای بار دوم رنگی شد . بچه ها کلی بم خندیدن ، گفتن منتظر حادثه ی سومی برای مانتوت باش

پاتوق ۲ : تصمیم دارم این چند روز تعطیلی فقط بخوابم . دلم برای شبایی که ساعت ۹ می خوابیدم تنگیده

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 23:45 توسط قهوه | |
ووووووووووووووی چه قد بده ادم در یه روز چند تا ضد حال بخوره

امروز صب به دلیل اینکه بنده کلی وسیله داشتم که ببرم مدرسه و برای برگشتن دچار مشکل می شدم اقای پدر  قبول کردن که ظهر بیان دنبالم و بنده که کلی وسیله از جمله یه کیف مقوا به این هوا یه چند تا پلاستیک حاوی از رنگ  و یه کیف به چه سنگینی بر شونه های نازنینم بود کلی ذوقیدم که چه قدر اقای پدر در نبود مامان هوامو دارن

اما از همون صب هی گفتم نکنه اقای پدر سره کارم گذاشته باشن ، نکنه نیان دنبالم و از اون جایی که می گن از هر چی بترسی سرت میاد هم حکایت من شد.

ظهر بعد از این تعطیل شدیم با سرعت نور از مدرسه پریدم بیرون اما هر چی می گردم که اقای پدر رو پیدا کنم نبودن که نبودن و من که دیگه چیزی نمونده بود جیغم در بیاد با قیافه در هم و برهم ، راه خانه ی طولانیمان را در پیش گرفتم.

حالا بعد از یک ساعت که رسیدم می بینم که ااااااااااای خدا هیچ کس نیست یه ذره نگران من بشه که چه قدر دیر کردم . اقای پدر که انگار نه انگار یه قهوه دارن که کلی هم سر کارش گذاشتن و نرفتن دنبالش مامان خانومی مام که نبودن پس فقط یه خواهرام مونده بود که اونم با نگرانی تمام زنگ زده بود بهم و پیغام برام گذاشته بود.

حالا این یه ضد حال، که توسط اقای پدر سر کار بودم. یه ضد حال دیگه ام بعد این یکی خوردم

بعد از یه روز طاقت فرسا و دو روز روزه گرفتن بدون سحری اومدم خونه می بینم ای واااااااای افطاری ندارم که بخورم  و همین جا بود که شکمم سر ناسازگاری بنا کرد  ( خوب ۱۹ ساعت بود چیزی بهش نداده بودم )

از اونجایی هم که قهوه خانوم حال و حوصله ی هیچ گونه پختن غذایی نداشت مجبور شد یه چیزی سر هم کنه که این شکمش اروم بشه.

و اخرین ضد حال امروزم اینکه بعد از دو هفته تصمیم گرفتم برم این عکاسی در شب رو انجام بدم

بعد از اینکه شوهر خواهر و خواهر گرامی منو از خواب شیرین بعد از افطار بیدارم کردن رفتیم برا عکاسی که متاسفانه تا دوربین رو روشن کردم دیدم داره هشدار می ده که باطری دوربین ضعیفه و نمی شه عکاسی کرد

شوهر خواهرمم یه نگاه چپ چپی به من کرد و گفت قهوه چی کار کنم از دست تو که این قدر ادمو حرص می دی ؟؟

و در این هنگام قهوه با خجالت فراوان به خونه برگشت و دور عکاسی در شب رو یه خط قرمز کشید

پاتوق ۱ : امروز روز عرفه بود . از وقتی اومدم خونه نتونستم از پای tv جم بخورم چون ارتباط مستقیم با مکه بود

پاتوق ۲ : چند روز پیش رفتم اسمم و برای  عمره دانش اموزی نوشتم . به نظرتون اسمم در میاد ؟

پاتوق ۳ :بنا به دلایلی مجبور شدم اسمم رو تغییر بدم و اسم قهوه رو جایگزین کنم . پس خواهشا دیگه منو  با اسم قهوه بشناسین

پاتوق ۴ : عیدت قربان رو به همه ی دوستای گلم تبریک می گم

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 0:57 توسط قهوه | |
چند روز پیش این مدیر و معاونای محترم مدرسه اومدن برنامه ی امتحان ترم اول رو اعلام کردن و با مشورت ما چند تا درسا رو جابه جا کردن.

ای خدا ، کاش این امتحانای ما فقط در حد خوندن و تو سر و مغز کتاب زدن بود اما چه کنم که فقط سه تا ش خوندنیه و بقیه همش عملیه.

خدا می دونه چه قدر این کار عملی هامون سخته ، پدرم در میاد تا یه کار انجام بدم . ( خیلی هم بده ادم مثه من وسواسی باشه )

از روز یکشنبه معلمای گرامی هر کدوم که میان سر کلاس یه لیست طووووووووووووویل از کارای پایان ترم رو می دن و یکی مثه من که به خاطر فراوان بودن کار دیگه حسابی گیج زده .

من که همیشه می گم بنده در هیچ موردی شانس ندارم نمونه ی بارزش روز شنبه بود که امتحان عربی داشتیم.

این معلم سیریش اومده سر کلاس و ما رو برا امتحان برد توی سالن. حالا ما هر چی بالا می ریم پایین میاییم که خانوم این امتحان کوفتی رو توی کلاس بگیر قبول نکرد که نکرد  و همین امتحان کوفتی منجر به پاره شدن مانتوی من برای دومین بار روی صندلی های قشنگ سالن شد.

این قدر حرصم گرفته بود که نفهیمدم چی نوشتم ، فقط نوشتم که برگمو سفید نداده باشم  وقتی هم اومدم بیرون همه بچه ها زل زده بودن به من که اره از قیافه ی این معلومه که امتحانشو عالی داده

من که کم مونده بود جیغم در بیاد گفتم امتحان کیلویی چنده ؟ مانتومو کجای دلم بذارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و اومدم تو کلاس .که تا کلی وقت بچه ها داشتن به عصبانیت من می خندیدن.

وقتی هم اومدم خونه به مامانم گفتم مامان ، چهار روز دیگه که امتحانامون شروع می شه و من مجبورم روی این صندلی ها بشینم ، میام این صندلی ها رو  هول ( حول ؟؟ ) می دم اون طرف و چهار زانو می شینم روی زمین .

سرما هم بخورم بهتر از اینه که هر دفعه حالم گرفته بشه

پاتوق ۱ : از شنبه امتحانای ترم اولمون شروع می شه .

پاتوق ۲ : امروز کلاس مناظری با بچه ها گذرونیدم که کم مونده بود جناب اباذری از کلاس بیرونمون کنه.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 14:45 توسط قهوه | |

 

خدایا با دلم به سوی تو می ایم تا گرد دلم طواف عشق به جا اورد

کوچه ها به من لبخند می زنند ، لحظات از قدم زدن های من شادمانند  و درختان نخل گرمای عشق مرا باور کرده اند .

می خواهم در این نیمه های شب به طواف خانه ی تو درایم ، یا الهی بپذیرم.

پاتوق ۱ : این متن رو خوندیدن فک نکنین می خوام برم مکه ها . نه از این خبرا نیست ، من هنوز لیاقت خونه ی خدا رو ندارم

پاتوق ۲ : این روزا همه جا خبر از حجاج و خونه ی خدا هستش . منم دلم می خواااااااااااااااااااااااد برم مکه

 

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 22:1 توسط قهوه |
دیروز بعد از ۶ ساعت پر کار از اتمام کلاس خط در گرافیک ، رفتیم برای امتحان مبانی و کاربرد رایانه .

حالا جلسه امتحان رو داشته باشین ، پایه خنده بود.

قبل از شروع امتحان معمولا همه تو سر و مغزشون می زنن و درس می خونن مام تو سر و مغزمون می زدیم و تقلب می نوشتیم.

چند دقیقه قبل از امتحان :

مرجان :  این صفحه های اول رو  تقلب نوشتی که توش نمونیم؟

من- اره

بهاره-  تو رو خدا این دو صفحه رو به من بده باور کن وقت نکردم این دو صفحه رو بنویسم

من- من خودمم بلد نیستم از یکی دیگه کمک بگیر

سپیده - مطمئنی همه رو نوشتی ؟ چیزی جا نیوفتاد ؟

من - نه

حالا معلمه پا شده می گه برگه هاتونو بذارین جلوتون . منم حالا حول شدم که این برگه ی به این طویلی حاوی از تقلب رو کجای تخته شاسیم بذارم که لو نرم .

و برگه رو انچنان زیر بقیه برگه هام گذاشتم که معلم گرامی نفهمید .

سوال ها رو گفت و امتحان شروع شد .

من که یه سه چهار تاشو بلد بودم بقیه رو هم که همه رو تقلب کرده بودم پس مشکل فقط این وسط معلم گرامی بود که باید چشمشو از اخر کلاس بر می داشت ( می دونست اخر کلاس تقلبی ها نشستن ) تا من می تونستم امتحان رو عالی بدم

معلم - بچه ها یه کلمه حرف از کسی بشنوم بیرونتون می کنم

من-

معلم به شیوا   - می خوای کل کتاب رو برای بقل دستیت بگی که خیالت راحت بشه ؟

 شیوا- نه خانوم فقط همین سوال های امتحان رو می گم

همه بچه ها با هم-

هدیه - خانوم چه قدر خوبه محیط امتحان خشک نباشه

دوباره همه با هم-

منم که در این فاصله ی خنده ی بچه ها و معلم رو به حرف در اوردن از فرصت استفاده کردم و از روی برگه ی تقلبم همه رو نوشتم و به این ترتیب فک کنم امتحانمو از ۱۹ کمتر نشم . ( این دفعه ی اول بود که بنده خیلی شجاعانه تقلب کردم و با خیال راحت همه رو نوشتم )

و به این ترتیب جلسه با خنده ی بچه ها به پایان رسید.

پاتوق ۱ : دیروز کار خط در گرافیکم توی کلاس بهترین بود

پاتوق ۲ : امروزم امتحان عملی مبانی و کاربرد رایانه بود که در عین چرت و پرت بودنش سخت بود اما بخیر گذشت.

پاتوق ۳ : احساس می کنم یکی داره مخم رو از ۶ جهت فشار می ده . این روزا خیلی فکرم مشغوله.

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 15:0 توسط قهوه |