امروزم اولین روزی بود که مامانم رفت خونه ی مامان بزرگم . حالا این وسطم همه ی ملت به من کار دارن ، نمی ذارن که من یه ذره ازاد و راحت باشم صب که داشتم می رفتم مدرسه مامانم گفت که نمی خواد ظهر خودت بیایی چون خیلی طول می کشه تا برسی خونه ی مامان بزرگ ، من با خاله ات میام دنبالت منم این قدر ذوق کردم چون کلی وسیله داشتم . ظهر که تعطیل شدیم و ساعت ۳ اومدم بیرون هر چی می گردم که مامان رو پیدا کنم اما کو مامان ؟ خدا بده مامان منم با قیافه ای در هم و برهم رفتم خونه که یک ساعت و نیم بعدم رسیدم . وقتی رسیدم خالم زنگ زده که چرا نیومدی خونه مامان بزرگ ؟ ما برات غذا گرم کردیم و حالا گییییییییییییر داده پاشو ناهار بیا اینجا منم عصبانی گفتم که عمرا پاشم بیام و نرفتم و کلی ملت رو گذاشتم تو خماری . ( اخه مامانم و .... نمی دونن ما با دوستام تو مدرسه چه قدر به این شکم هامون می رسیم ، خدا وکیلی از خجالت این شکما در میاییم حالا منم قراره از فردا پاشنه ی در خونه ی مامان بزرگ رو بکنم چون مجبورم برم و بیام . پاتوق ۱ : امشب خبر دار شدیم ماشینمون بعد از سه هفته صحیح و سالم پیدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شده پاتوق ۲ : حالم دیگه داره از باغ گل ها بهم می خوره . قراره فردام باز برای طراحی بریم اونجا یکی نیست به اینا بگه دیوار کوتاه تر از اینا توی مدرسه نیست که این قدر اینا رو زیر سوال می برینشون؟ دیروز سر کلاس طراحی یه دعوایی راه افتاد که کم مونده بود اشک همه ی بچه ها سرازیر بشه . اخه یکی نیست به این معلم طراحیه بگه تو که هیچی بارت نیست نمی خواد حرف بزنی و پای ما رو به دفتر بکشونی اون از پارسال که از معلم طراحی شانس نیوردیم اینم از این یکی که امسال اومده . خداییش من نمی دونم اینا با چه فکری میان معلم می شن ، اونم درس مهمی مثه طراحی. حالا بحث سر چی بوده ، سر این بوده که شماها شیطونین و نمی خوایین کار کنین ، به خدا من یکی که دیگه نمی دونم چه جوری باید سر کلاس بشینم . یه روز از صب با خودم شرط می بندم که ساکت باشم و تا اخر ساعت جیکم در نیاد که بهم گیر نده اما یک ساعت نگذشته در میاد می گه عارفه ، مجنونی ؟ عاشقی ؟ چته غم برک گرفتی ؟ یه روزم که از صب به شادی و خنده روز رو شروع می کنیم در میاد می گه ووووووووای چته تو چرا این قدر شادی ، و کلی از این مزخرفات نثار همه ی ما می کنه به خدااااااااااا من یکی که دیگه نمی دونم باید چه خاکی به سرم بریزم. تازه روز شنبه اومدن می گن که سوم گرافیک A گروه B ( که ما باشیم ) روز پنجشنبه ۱۰ دقیقه زودتر از مدرسه رفتن بیرون. در صورتی که این دوم های از خدا بی خبر از مدرسه رفته بودن بیرون و حالا گذاشتن سر ما. وقتی می گم گروه ما بدبخته ها برا همین می گم. تازه بدتر از همه اینه که بقیه ی گروه ها حداقل دو تا معلم هستن که ازشون طرفداری کنن گروه ما که هیچ کسم ازمون طرفداری نمی کنه به خدا فقط اسم گروهمون بد در رفته . دلم برای خودم و همه ی دوستام می سوزه . ای کاش امسالم تموم شه بره پی کارش . نامردم اگه بخوام سال دیگه پیش دانشگاهی مو تو همین مدرسه بمونم این روزا خیلی داره زود می گذره ، من که اصلا متوجه گذشت زمان نیستم فقط وقتی چشم باز می کنم می بینم باز یه شنبه ی دوباره از راه رسیده . درسام در حد تیم ملی زیاد شده بعضی وقتا واقعا دیونه می شم به خصوص این که درسای منم همش عملیه و تا بشینم سر یه کاری یه ۶ ساعت از وقتمو می گیره. خیلی بده که من دیگه جمعه ندارم همه ی امید من به جمعه ها بود که یکم استراحت کنم ولی خوب مثل اینکه استراحت به ما نیومده. حالا جدا از اینکه بنده فوق العاده وقت برای درس خوندن و کارام کم دارم این وسطم دوستای گرامی منو بردن توی گروه نشریه ی دیواری . منم از صب تا حالا هر چی بالا می رم پایین میام اقا بیایین بی خیال شیم من حال و حوصله ی نشریه دیواری اونم با موضوعی مثل نواوری و شکوفایی رو ندارم، اما کیه که به حرفم گوش بده ؟ حالا می دونین چرا دوستام این قدر تو سر و مغزشون می زنن برای این نشریه ؟ چون جایزه اش دو یا سه سکه ی تمام بهار ازادی و یه سفر حج هستش. اینام می گن تو بیا که می تونی باهامون کار کنی اگه برنده شدیم مکه اش مال تو سکه هاش مال ما . منم با همین شرط که مکه مال من باشه قبول کردم اما عجب غلطی کرددددددددددددم پاتوق ۱ : قبل از مریضی مامانم هر دفعه ای قلبم درد می گرفت اما از بعده مریضی مامان درد قلبم بیشتر شده . پاتوق ۲ : اگه یکی یه ساعت برناد سراغ داره بهم بگه . باید یه جوری زمان رو نگه دارم کیست ان مهربان که در شب تار مانده چون ماه در اسمان بیدار مادرست ، این فرشته ی رحمت که چنین غنچه ای رساند بیمار تا ترا هستی از عدم بخشد خود ز رنج و الم شده بیمار پاتوق ۱: خدا رو شکر امروز صب مامانم از بیمارستان مرخص شد. خدا می دونه من توی این چهار پنج روز چه کشیدم . پاتوق ۲ : امروز صب نرفتم مدرسه ، یعنی وقتی فکرشو می کردم باید ۸ ساعت توی بی خبری بگذرونم دیونه می شدم منم موندم خونه و کلی کمک خواهرام کردم. تازه ناهار امروزم من پختم که پدرم در اومد ولی خدا رو شکر ناهار خوشمزه ای شده بود. پاتوق ۳: از صب تا حالا شدم تلفن چی خونه ، هر کی زنگ می زنه من باید جواب بدم . خواهرم که با موبایلش قهر کرده و هر کی زنگ می زنه من مجبور بودم بردارم تلفن خونم که به عهده ی خودم بودم ، دیگه حساب کنین چه وضعیتی داشتم. پاتوق ۴ : دو ساعت پیش مرجان زنگ زد گفت امروز جات خیلی خالی بود ، این قدر تو مدرسه با بچه ها خندیدیم که دیگه هیچ توانی برامون نمونده. حیف شد امروز نرفتم . پاتوق ۵ : روز دانش اموز رو به همه ی دوستای گلم تبریک می گم. امروز ظهر وقتی با بابام رفتم بیمارستان پریدم مامانمو بوسش کردم کلی خندوندمش گفتم پاشو بیا خونه که یه خروار درد و دل باهات دارم مامانم تا دید این همه می خندم اشک تو چشماش جمع شد اما وقتی بابامو دید یه دفعه نفهمیدم چی شد دست گذاشت به گریه دیگه به حد انفجار رسیدم ولی بازم می خندیدم بازم شلوغ می کردم بازم مامانمو بوس می کردم بهش گفتم به خدا اگه می دونستم دوری من و بابا این همه برات سخته که یه لحظه ام تنهات نمی ذاشتم و اون موقع بود که مامانم در اوج گریه برام خندید . اما من بازم خندیم خندیم و خندیدم که به حد انفجار رسیده بودم فقط دلم می خواست یه جایی برم و راحت گریه کنم اما متاسفانه این فرصت رو تا چند دقیقه پیش به دست نیاوردم. پاتوق ۱ : خدایا من چه جوری می تونم تا یکشنبه منتظر بمونم که مامانم برگرده خونه ؟ پاتوق ۲ :به قول دوستام هوای امروز اصفهان دو نفره بود . پاتوق ۳ :دو سه روزه هوای اینجا ابریه و هر دفعه ای بارون میاد اما بارون و تگرگ امروز برای خودش یه چیزی بود. پاتوق ۴ : ابرای امروز شکل بستنی قیفی بودن،حسابی دلم بستنی خواست . اما من بچه بودم اصلا نمی دونستم این حرصی که می گن یعنی چی ولی خوب بعد که فهمیدم سعی کردم دختر خوبی باشم و دیگه کاری نکنم که مامانم از دستم ناراحت بشه هر چند که الانم هر از گاهی مامانمو حرص میدم اما نه اون قدری که مامانم منو حرص می ده ... تازگیا هم فهمیدم تو زندگی چه بازیگر خوبیم ... دیشب مامانم دچار حمله ی عصبی شد ، وقتی رسوندمیش بیمارستان گفتن مشکل از قلبه در صورتی که نوار قلب چیزی نشون نمی داد ... دیشب مامانمو بیمارستان نگه نداشتن اما صب باز حالش بد شده بود که بابام و خواهرم با مامانم میرن بیمارستان .... اول قرار شد امروز نرم مدرسه از یه طرفی خوشحال بودم که می رم بیمارستان از طرفی هم ناراحت بودم چون امروز تحویل کار داشتم ، بالاخره اینکه بابام گفت نمی شه نری و صب رفتم منم حالا این وسط شدم دختر قانون مند ، یکی نیست به من بگه اخه دختره عاقل تو که می دونی مامانت این جوریه ها این گوشی لامصب بردار ببر مدرسه که تا ساعت سه که می رسی خونه دیووونه نشی اما متاسفانه کسی نبود بهم بگه گوشیتو ببر خودمم که حواس نداشتم حالا فقط خدا می دونه من از صب تا حالا که دارم این پست رو می نویسم چه حالیم. دلم هزار راه رفته ، کلی هم به خواهرم فحش دادم چون گوشی شو جواب نمی داد. پاتوق ۱: با این که امروز فوق العاده داغون بودم اما اکثر کارای اجرایی بچه ها رو انجام دادم پاتوق ۲: از صب تا حالا داره بارون قشنگی میاد پاتوق ۳: برای مامانم دعا کنید توی ccu هستش. پاتوق ۴ : الانم این قدر اعصابم خورده که دلم می خواد هر کی بام کل کل می کنه بزنمش . پاتوق ۵:از صب تا حالا هر چی گریه می کنم اروووم نمی شم. قیافه هاشون داشت داد می زد می خوان کیفا رو بگردن چون می دونستن بچه ها گوشی دارن یکی از همین معاون هامون که پارسال معلم عکاسی خودمون بود و من خیلی دوستش دارم اول از همه اومد سراغ من یه نگاهی بهم کرد ، خندید و گفت: عارفه گوشی داری ؟ منم خندیدم گفتم اخه من گوشیم کجا بود که تو دنبالشی. اینم که راحت حرف منو باور کرد و فقط برای حفظ ظاهر داخل کیفمو یه نگاهی کرد( البته اینم بگم که واقعا گوشی نبرده بودم ) به همین ترتیب همه رو گشتن البته نه مثل من که به زور داخل کیف مو نگاه کردن ، بقیه بچه ها رو همه ی چیزا شونو ریختن روی میز. خلاصه این که این قدر گشتن و گشتن که دست از پا دراز تر از کلاس رفتن بیرون. حالا این وسطم من می دونستم هم الهه گوشی داره هم مهرناز اما اون وسط نمی دونم کجا غیبش کردن که اینا پیدا نکردن در صورتی که مطمئن بودن بچه های کلاسمون گوشی دارن اخر دستم که این یکی معاونمون اومد بره بیرون یه نگاهی به من کرد گفت عارفه من مطمئنم بچه هاتون گوشی دارن ولی نمی دونم چرا نشد پیدا کنیم. بعدشم این که اون یکی معاون جدیده یه نگاهی توی سطل اشغال کرد گفت اگه من این سطل رو خالی کنم ۶ تا گوشی توش پیدا می شه که اینم خیلی ریلکس پلاستیک سطل رو برداشت و با خودش برد این قدر حال کردم اینا ضایع شدن این قدر حال کردم که حد نداشت. تازه اخر دستم همین مهرناز که گوشی داره در اومده می گه خانوم ... زنگ اخرم بیایین سوپرایزمون کنین . اخه یکی نیست به این بگه دختر ، تو که داری از ترس سکته می کنی مگه مجبوری بگی بیان دوباره بگردنت. دیگه این که دیروز این قدر خندیدم که حد نداشت پاتوق ۱: فیلم هامو از فتونایت گرفتم . عالی شده بود. پاتوق ۲ : قراره فردا بعد از ۵ ماه بریم تاریک خونه . هووووووووووووووووووووووووورا پاتوق ۳ : امروز به طرز فجیعی ماشین مونو دزدیدن . دعا کنین پیدا بشه. دیگه من روزی به اسم جمعه که تا لنگ ظهر بخوابم و بعدش برم بیرون حالا اگه رسیدمم عصر یه نگاهی به کتابا بندازم ندارم. کلاسای جمعه ی مام شروع شد . حالا دیگه باید بچسبم به درس که اون چیزی رو که می خوام به دست بیارم. خیلی سخته ادم هم بخواد درس بخونه هم وقتشو برای کارای عملی بذاره اخه خدایی خیلی وقت گیره. با این که اصلا اهل مهمونی رفتن و گردش و ... نیستم اما همه ی اینا رو هم حذف کردم که حواسم بیشتر جم باشه. پاتوق ۱ : این دو روز خواهرم خونمون بود . خیلی نتونستم کار مفید انجام بدم. پاتوق ۲ : فیلم هامو دادم فتو نایت ظهور بزنه ، دعا کنین خراب نکرده باشه. پاتوق ۳ : یک ماه و چهار روز از سال تحصیلی جدید رفت ، باورم نمی شه. پاتوق ۴ : معلم دیروزمون که همون معلم صفحه ارایی مون باشه گفته اگه با این روشی که من می گم درس بخونین کنکور حتما قبولین اونم رتبه ی زیر ۵۰۰ که من گفتم زحمت کشیدی کی دیگه زیر ۵۰۰ قبول می شه ؟؟ 
)
. ( خدا ریشه ی هر چی دزده از رو زمین بکنه
)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

از روز جمعه که خواهرم رفت شمال قرار شد مامانم یه چند روزی بره خونه ی مامان بزرگم و از اونجایی که مامان من بیش از حد شیطونی می کنه نمی شه یه دقیقه توی خونه تنهاش گذاشت چون به محض این که چشم ما رو دور می بینه یه کاری برا خودش را می ندازه.( کارای زیاد برای مامانم که قلبش درد گرفته سمه )
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت
0:12 توسط قهوه | |
نمی دونم چرا هر چی بدبختیه هر چی بیچارگیه هر چی بد شانسیه مال گروه ما توی مدرسه اس .
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت
19:23 توسط قهوه | |
دلم یه ساعت می خواد مثل ساعت برناد که باهاش زمان رو نگه می داشت و هر کاری دلش می خواست انجام می داد
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت
21:8 توسط قهوه | |
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت
14:49 توسط قهوه |
خیلی سخته ادم در اوج ناراحتی و در حالی که خودشو سفت نگه داشته که اشکاش سرازیر نشه اون همه بخنده و شاد باشه. به خدا خیلی سخته ، کاری که من توی این دو روز برای حفظ ظاهر جلوی مامانم انجام دادم که فک نکنه ناراحتم و اون همه باهاش گفتم و خندیدم اما ای کاش می شد بزارم این اشکام راحت سرازیر بشه ....
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت
21:12 توسط قهوه |
یادمه بچه که بودم همیشه توی مهد کودک و بعدشم دبستان بهمون می گفتن ماماناتونو حرص ندینا ، ماماناتونو اذیت نکنینا ... این مامانا فرشته ای هستن که خدا برای شما فرستاده ...
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت
14:50 توسط قهوه |
دیروز سر کلاس تصویر سازی بودیم که یه دفعه دو تا از معاونامون اومدن توی کلاس .
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت
23:17 توسط قهوه | |
از دیروز روز جمعه از تقویمم خط خورد.
نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت
16:30 توسط قهوه | |


