تبليغاتX
کوچه پس کوچه
کوچه پس کوچه

امروز انجمن اولیا مربیان بود . از دو هفته پیشم دعوت نامه داده بودن و تاکید کرده بودن که ماماناتون حتما باید بیان

ساعت ۱۱ که من و چند تا بچه ها از کلاس اومدیم بیرون مدیرمون که توی سالن اجتماعات بود صدامون کرد که بریم پیشش.

مام از خدا خواسته حاضر بودیم هر کاری می گه انجام بدیم اما سر کلاس تصویر سازی نریم چون معلم خودمون نیومده بود.

به من که یه سری برگه های مربوط به انجمن رو دادن و به بقیه ام برگه های حضور و غیاب رو دادن که بدونن کیا اومدن.

خیلی باحال بود ، امروز تمام وقت توی جلسه بودم و تمام حرفایی رو که زدن گوش دادم. بعدشم با خودم گفتم من اگه می دونستم امروز قراره بیام اینجا و برگه های حضور و غیاب هم دست خودم و دوستام باشه که دیگه نمی گفتم مامانم بیاد ، خودم شده بودم یه پا مامان.

تازه ظهر که اومدم خونه به مامانم می گم

ــ مامان امروز تو جلسه چی گفتن ؟

ــ تو که خودت تمام مدت تو جلسه بودی دیگه چی رو نفهمیدی که می پرسی ؟

ــ نه مامان جان کجا همش تو جلسه بودم وقتی حرف به جای حساس رسید ما رو از سالن بیرون کردن گفتن بیرون کارا رو انجام بدین. از پشت درم که هر چی گوشامو تیز کردم هیچی نشنیدم

مامانم خندش گرفته بود و گفت که بیشتر حرفاشون راجع به موبایل بوده ...

پاتوق ۱ : امروز که لیست حضور و غیاب کلاس ما دست من بود برای خیلی از بچه ها حاضریشونو زدم

پاتوق ۲ : اخر دست که جلسه تموم شد رفتیم پیش خانوم صلواتی ( این لقب رو بچه ها بهش دادن از بس از صلوات خوشش میاد تا ما رو می بینه میگه صلوات بفرستین . که همین خانوم صلواتی مسئول کارای پرورشی مدرسه هستش ) و گفتیم زود باش فعالیت های ما رو ثبت کن که فردا نیای بگی سوم گرافیک تنبلن که اونم با کمال میل قبول کرد

پاتوق ۳ : با بدبختی این پست رو نوشتم اما معلوم نشد چی شد یه دفعه همش پرید ، مجبور شدم دوباره بنویسم

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 16:16 توسط قهوه | |
ضد حال یعنی :

۱- وقتی می ری عکاسی از راهپیمایی ۲۲ بهمن وسط اون همه جمعیت که کلی سوژه عالی داری فیلمت تموم بشه و یادتم رفته باشه فیلم اضافه ببری

۲ـ با هزاران بدبختی و دردسر بری کلی عکاسی کنی و وقتی می ری بدی بیرون فیلمت و ظهور کنن فیلم بسوزه و همه ی زحمت ها به باد فنا بره

۳- وقتی می ری توی طبیعت و با مشقت فراوان اسکیس می زنی و بعدش معلم میاد و کاراتو تایید می کنه اما اخر دست که می خواد نمره بده بگه که ترکیب بندی کارات افتضاحه و دوباره بشین بزن

 ۴-دو روز مونده به تحویل کارای پایان ترم معلم یادش بیفته که یه سری از کار ها رو نگفته که انجام بدی و دو خروار کار دیگه به کارات افزوده بشه

۵- وقتی از صب تا ظهر با بچه ها و معلم گرامی بری عکاسی و خوب بهت خوش بگذره اما بعد که بر می گردی و نیم ساعت به پایان کلاس مونده معلم ازت امتحان بگیره

۶- و در اخر اینکه ۷ ساعت و نیم تمام برای یه کاری وقت بذاری و با نهایت دقت اون کار رو به مرحله ی اجرا برسونی اما یکم دیگه که مونده  کار تموم بشه متوجه بشی همه رو روی مقوا اشتباه کشیدی ،خصوصا وقتی بفهمی دبیر مربوطه گفته این جوری باید کار کنی .

پاتوق ۱ : مخم هنگ کرده ، هیچ کاری نمی تونم بکنم فقط بلدم حرص بخورم

پاتوق ۲ : بد فرم حالم بده ، فک کنم تجویز این دفعه ام غلط بوده

پاتوق ۳ : این ۶ مورد ضد حال هایی بود که این اواخر خوردم البته به جز راهپیمایی ۲۲ بهمن که مال پارسال بود

پاتوق ۴ : امروز بدجوری داغون شدم سر کارگاه گرافیک ، چون نیم ساعت به زنگ که داشت کارم تموم می شد فهمیدم معلم گرامی طرح رو اشتباه به من گفته اجرا بزنم  و تمام زحماتم دود شد رفت هوا .

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 0:42 توسط قهوه | |
صب روز پنجشنبه که رفتم سر کلاس هی مرجان می گفت عارفه امروز اصلا حالم خوب نیست . گلوم درد می کنه ، دارم می میرم. تا ساعت ۳ که ما از هم جدا شدیم این حال خودشو نمی فهمید.

طرفای عصر بود که دیدم وای گلوم بدجوری داره می سوزه و به طرز وحشتناکی شروع به درد گرفتن کرد

اول که گفتم نه چیزیم نیست اینا همش خیالاته اما ۲ ساعت بعد که تب کردم دیدم هیچ خیالاتی در میان نیست و چون بنده هم دکتر تشریف دارم برا خودم قرص و شربت تجویز کردم که تا حدودی رو به بهبودی ام

هیچی دیگه یه روز تعطیل داشتیم که می شد بریم خوش گذرونی که از صب تا شب هم به خواب گذشت چون اصلا نای هیچ کاری نداشتم.

امروزم که تاریخ معاصر داشتیم اونقدر دست و پا شکسته درس خونده بودم که فقط خدا رحم کرد و ازم تاریخ نپرسید.

صب که مرجان اومد و حال منو دید کلی خنده اش گرفت بهش گفتم این جوری نخند از بس پریروز گفتی گلوم درد می کنه  منم مثل تو شدم.

خلاصه این که چون امروز درسای مزخرف عمومی بود قرار شد با مرجان امروز رو دو در کنیم و دو ساعت زودتر از ساعت همیشگی از مدرسه بیاییم بیرون کلی هم نقشه کشیده بودیم که متاسفانه همه ی نقشه ها مون به باد فنا رفت چون اکثر بچه ها سرما خورده بودن و به هیچ طریقی نمی شد از مدرسه در رفت.

در نتیجه مام فکر در رفتن از مدرسه رو از کله هامون بیرون کردیم و مثل بچه های خوب تا ساعت دو و نیم  توی مدرسه موندیم

پاتوق ۱ : دیشب مرگ رنگ رو یه خونه تکونی اساسی کردم . سه ماه بود بهش سر نزده بودم ، دلم براش سوخت ، خیلی خاک گرفته بود.

تصمیم گرفتم از امروزم به روزش کنم .

پاتوق ۲ : روز بزرگداشت حافظ رو به همه ی دوستداران حافظ تبریک می گم

 

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 15:36 توسط قهوه | |
امروز يكي از اموزشگاه فارابي اومده بود و در مورد اموزشگاه توضيح مي داد

اول كه اومد انچنان با اب و تاب در اومده مي گه كه اموزشگاه ما پارسال بيشترين قبولي رو از هنرستان شما به خصوص رشته ي گرافيك داشته و به همين خاطر مدير هنرستان اجازه داده من  بيام براي شما صحبت كنم

ما هام كه اين قدر خندمون گرفته بود كه بيچاره هول شده بود.

بعد هي گير داده بود اگه سوالي دارين بپرسين . يكي از بچه هام در اومد گفت استاداتون كيا هستن ؟

اينم شروع كرد اسم چند نفر رو گفتن و بعدم هي مي پرسيد استاد ... مي شناسين ؟ ما مي گفتيم نه

دوباره مي گفت فلاني رو مي شناسين دوباره ما مي گفتيم نه ... ديگه اين كه بيچاره كلي علاف ما شده بود و كلي ضايع شد و رفت  .

وقتي رفتش رفتم به مرجان گفتم مرجان باور كن الانم رفته سر كلاس الكترونيكي ها و به اونام گفته بيشترين امار قبولي دانشگاه امسال از بچه هاي هنرستان به خصوص رشته ي الكترونيكه ....

اخه جالبه كه دفترچه هاي كه مربوط به فارابي هستش و صب و شب دم مدرسه به ما مي دن ، همه ي عكساي بچه هايي كه قبول شدن رو زده كه اتفاقا اكثرشون پسرن ....

مام چون خيلي اكتيويم  قرار شد ۱۰۰ ٪ بريم اموزشگاه هايي مثل فارابي و علوي و كانون و ...

پاتوق ۱ : امروز كلاس طراحي خيلي شيرين بود ، خيلي .

پاتوق ۲ : وضعيت درس تصوير سازي مون كه با دو تا معلم هستش بدجوري افتضاحه . خدا رحم كنه.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 0:10 توسط قهوه | |
هیچ وقت با کادر دفتر و همکاری با  مدیر و ناظم میونه ای نداشتم .

از اونجا که ادم از هر چی بدش بیاد سرش  میاد هم حکایت من شده.

امروز بعد از چند قرنی برای کاری رفتم دفتر . تا رفتم مدیر و ناظممون ( که با هم خواهرن ) نشسته بودن یه سری از کار ها رو انجام می دادن . رفتم توی دفتر و سوالمو پرسیدم

یه دفعه این ناظمه پرسید نماینده ی کلاس شما کیه ؟

یه لبخندی زدم گفتم :شرمنده کلاس ما نماینده نداره

وای عصبانی شد بد فرم . گفت وقتی اومدم از انضباط کلاستون کم کردم یاد می گیرین برا خودتون نماینده انتخاب کنین.

حالا دیگه وضعیت به جایی رسیده بود که باید خر میاوردم و باقالی بار می کردم

بالافاصله پشت سر من یکی از بچه های الکترونیک رسید که کلاس اونام مثل ما نماینده نداشت و دیگه چیزی نمونده بود ناظم محترم جوش بیاره

یه دفعه مدیرمون در اومده می گه خوب حالا مشکلی نیست ، شما دو تا نماینده می شین و وظایف رو بر عهده می گیرین ...

.حالا ما می گیم نه ول کنین اونام می گن نه همین که ما میگیم.

حالا بازم شانس اوردم نماینده ی کلاس شدم اگه نماینده ی گروه میشدم که کارم در اومده بود.

ولی خوب بازم چاره ای نداشتم امسال باید چه بخوام چه نخوام باید برای کارای مزخرف کلاس توی دفتر باشم ، اونم مدرسه ی ما که برای هر چیز بی خودی باید امضای مدیر گرامی رو داشته باشه

 

 پاتوق ۱ : هر روز شنبه که درسای عمومی داریم وقتی میریم کلاس و من و مرجان میشینیم سر جای پارسالمون کلی خاطرات پارسال برامون زنده می شه . چون بنده تمام نیمکت رو پر کردم از تقلب هایی مثل فرمول های ریاضی ، حدیث های دین و زندگی ، لغات عربی و ....

پاتوق ۲ : امسال معلم عربی مون افتضاح تر از پارساله .حیف که قدر همون معلم پارسال رو نداشتیم

 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 16:18 توسط قهوه | |
عید امد و ماه رمضان رفت                    صد شکر که این امد و صد حیف که ان رفت   

سلااااااااااااااااااااااام به دوستای گلم

عید همتون مبارک

امیدوارم توی این ماه عزیز که همه مهمون خدا بودیم استفاده کرده باشین .

فک کنم امسال سالی بود که  از ماه رمضون درست استفاده کردم مخصوصا اون شبای قدر که تا دل سحر بیدار موندم و با خدا راز نیاز کردم .

اون سه شب اون قدر به خدا نزدیک شده بودم که احساس می کردم توی دلش نشستم و اون داره یک به یک به تموم حرفام گوش می ده

شبای خیلی خوبی بود حیف که تموم شد.

          

یک هفته از شروع مدارس گذشت.

توی این یه هفته که ما کلی علاف بودیم و اگه من پارسال توی همین مدرسه نبودم به یقین مطمئن می شدم که مدرسه ی خیلی بی نظمی داریم .

از روز سه شنبه ی هفته ی گذشته تا امروز ما هی می دیدیم در کلاس باز می شه و به جای معلم خودمون که مربوط به همون درس باشه یکی دیگه میاد.

حالا ما هر چی بالا می رفتیم پایین می یومدیم که اقا ما با فلانی کلاس نداریم اما کی بود که به حرف ما گوش بده حالا بازم خوب  بود که معلمامون جای همدیگه کلاس میومدن ، از اول هفته که به کل برنامه ی درسی مونم جا به جا شده بود.

اما خدا وکیلی توی مدرسه ی ما حرص خوردنم برای خودش عالمی داره.

دیروز با غزاله رفتیم بالا که از خانوم ابرقویی (سرپرست گرافیک ) کتاب در مورد تصویر سازی بگیریم

کلی کتاب نگاه کردیم که همشون به درد نخور بودن مام همه رو گذاشتیم و اومدیموقتی داشتیم بر می گشتیم مشاورمون ( اینم از همونایی هست که عوض شده و ما اصلا نمی شناسیمش ) رو دیدم که با کلی برگه توی راه رو داشت می رفت تا ما رو دید صدامون کرد و گفت بچه ها شماها دارین میرین طبقه ی بالا؟

منم که دیدیم اگه بخوام یه تعارف بزنم که اگه کاری داره براش انجام بدیم باید تا ظهر ده دفعه از این سه ، چهار طبقه بریم بالا و بیایم پایین

منم خیلی جدی گفتم نه خانوم ما میریم طبقه ی پایین و دست غزاله رو گرفتم و با سرعت نور رفتیم پایین . بیچاره مشارو تا کلی وقت هاج و واج مونده که ما دیگه کی هستیم .

حالا رسیدیم پایین غزاله میگه عارفه چی کار کردی بیچاره از این حرکت تو کلی جا خورد اما خدایی خوب کاری کردی و گرنه شب از پا درد خوابمون نمی برد.

پاتوق ۱ : از اول مهر اکثر بچه ها خداحافظی کردن که دیگه نمیان نت یا اینکه وبلاگشونو حذف کردن . خیلی حیف شد . من کلی دوست خوب رو از دست دادم

پاتوق ۲ :مدل اموزشی امسالم برامون عوض شده که برای دو تا درسمون دو تا معلم داریم.

خدا به داد برسه . باید به ساز جفتشون برقصیم .

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 1:25 توسط قهوه | |
تا حالا این قدر توی طراحی احساس ضعف نکرده بودم که امروز این احساس رو کردم . صب وقتی رفتیم سر کلاس ،طراحی داشتیم.

درست مثل پارسال که همون روز اول طراحی داشتیم امسالم همین جوری بود  حتی با همون کارگاه به جز اینکه خدا رو صد هزار مرتبه شکر معلممون عوض شده بود . و فک کنم بر خلاف پارسال قراره امسال طراحی شیرینی رو بگذرونم .

صب وقتی معلممون کاغذ ها رو گذاشت جلمون و گفت بکشین کم مونده بود اشکم در بیاد چون واقعا نمی دونستم باید چی بکشم . کلی از خودم تعجب کرده بودم من که این همه با بهترین اساتید کلاس داشتم چی شده بود که حالا از این که کاغذ و قلم دیده بودم این همه حول شده بودم.

خدا رو شکر راه افتادم تا اونجایی که بهم امیدواری داد که کارت خوبه و امروزم کلاس طراحی با خوبی و خوشی سپری شد

امسال همه ی کادر دفتر عوض شدن و وای معاونایی اومدن که همون صب اول صب یکشون که خواهر مدریرمون بود به من گیر داد .

صب که دیدیم جای اون یکی معاونمون که اصلا دوستش نداریم این یکی اومده کلی خوش حال شدیم اما ای داد که خبر نداشتم بقیه شونم عوض شدن و تنها مدیر گرامی و سرپرست گرافیک همون پارسالی ها هستن.

پاتوق ۱: امسال سال سختی رو در پیش دارم مخصوصا این که خیلی از معلما جدیدا و من نمی دونم چه جورین

پاتوق ۲: پاییزتون مبارک . امیدوارم با کنده شدن هر برگی از درختا یکی از غم های شمام کم بشه

پاتوق ۳ : با ۴۲۰ امتیاز توی نایت اسکین نفر سوم شدم . دست گل همتون درد نکنه که بهم رای دادین

 

نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 17:50 توسط قهوه | |