تبليغاتX
کوچه پس کوچه
کوچه پس کوچه

خدایا! چه لحظه هایی که تو را در زندگی گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی...

چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی...

چه ساعت ها که غرق در شادی و غرور، تو را که پشت همه ی موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم. اما تو همیشه به یادم بودی...

چه روزهایی که سرمو تو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر می کردم تو برای تلافی کارهای بدم فرستادی ،دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است...

وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه اوردم تو پناهم دادی ...

وقتی از ادم های دور و برم دلم گرفت...

 و دنیا غم هاشو بهم ارزونی کرد تو به قلبم ارامش دادی...

تو با حضورت به خنده هام هدف دادی، به گریه هام دلیل دادی، به زندگیم، به نفس کشیدنم رنگ دادی...

وقتی قلبم تپید تو همه ی عظمت و بزرگیت رو تو  قلب کوچک و خسته ام جا دادی...

وقتی دوستام درد و دلاشون و برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم غم و غصه های دیگران بارش سنگین تر از غم و غصه های خودمه...

اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم...

وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله ی زندگیه نه غصه خوردن واسه ی نداشتن هاش...

نه شاد بودن واسه ی داشته هاش...

 و وقتی به ازای نداشته هاش بهم چیزای دیگه ای دادی اون وقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم....

 و فهمیدم بیشتر از اون چیزی که هستی باید مهربون باشی...

خدا جونم خیلی دوست دارم ، خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون...

 

خدا جونم می بینی چه قدر زود لباس روحمو که توی ماشین لباسشویی شب قدر شسته بودم الوده وسیاهش کردم...

خدایا امسال اومدم که بازم قران و پیامبر (ص ) ، حضرت فاطمه(س) و دوازده امام رو واسطه قرار بدم تا از گناهام کم کنی.

شهادت حضرت علی علیه السلام رو به تمام شیعیان جهان تسلیت می گم.

 

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 20:46 توسط قهوه | |
سلام دوستاي گلم

وبلاگ من در انتخاب برترين وبلاگ ماه شركت كرده

اگه بنده رو لايق مي دونين

به اينجا برين http://night-skin.com/topblog/ 

و توي كادر مستطيل شكل ، ادرس وبلاگ منو وارد كنين و بعدم دكمه ي vote رو بزنین ...

فقط یادتون باشه که www ادرس وبلاگ رو نزنین.

ممنون می شم اگه به وبلاگم رای بدین

سبز باشید و بهاری

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 12:39 توسط قهوه |
درمجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
وبگویند خدا
خالق زیبایی وسراینده عشق
آفریننده ماست
مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی
 زیبایی 
  وبه خرد می خواند
جنتی دارد نزدیک،زیبا وبزرگ
دوزخی دارد به گمانم
 کوچک وبعید
در پی سودا نیست
که ببخشد مارا
وبفهماندمان ،
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست         
 در مجالی که برایم باقیست
 باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که خرد را  با عشق
علم را با احساس
وریاضی را با شعر
ودین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند       
لای انگشت کسی
  قلمی نگذارند
ونخوانند کسی را حیوان
ونگویند کسی را کودن
ومعلم هر روز
روح را حاضر وغایب بکند
وبجز ایمانش
هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند
مغزها پر نشودچون انبار 
قلب خالی نشود از احساس
درسها یی بدهند
که بجای مغز دلها تسخیر کند
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسی حرف دلش را بزند
و غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا کسی بعد از این
بازهمواره نگوید:«هرگز»
وبه آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن وبرگشتن
                               از قله کوه                       
وعبادت را در خدمت خلق
کار را در ، کندو
وطبیعت را در جنگل ودشت
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم :
 عدل 
   آزادی
   قانون
     شادی . .
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه وآدم شده ایم
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
وبگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
 
 
 
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 12:37 توسط قهوه | |
بعضی وقتا دو ، سه روز سفر چه قدر می تونه حال و هوای ادم رو عوض کنه

این چند روز که شمال بودم خیلی خوش گذشت . با این که چند روز بیشتر نبود اما عالی بود .

خیلی وقت بود بارون ندیده بودم . این چند روز این قدر بارون دیدم که واقعا لذت بردم .

۵ ، ۶ سالم که بود دائیم برا من و مینو ( دختر دائیم ) دو تا جوجه اردک خریده بود که این جوجه ها رو بزرگ کنیم . اون دو تا جوجه اردک داشت منم دو تا داشتم .chicken

چند سال بود که این اردک ها رو توی خونه داشتم و باهاشون بازی می کردم . خیلی کیف می داد مخصوصا اون یکی اردکه که سفید بود همیشه اینقدر می شستمش که برق می زد

اردک های مینو معلوم نشد بعد از چند وقت چی شدن . نمی دونم دائیم چی کارشون کرد که دیگه مینو اردک نداشت

ولی خوب همچنان اردک های من بودن تا وقتی که خونمون و عوض کردیم و اون موقع مامانم دیگه اجازه نداد اردک هامو بیارم خونه ی جدید.

منم رفتم اردک هامو بدم باغ پرندگان که نمی دونم چرا قبول نکردن و مجبور شدم بدم به همسایه ی باغمون که نگهبان داشت تا از اونا مراقبت کنه

الانم دیگه نمی دونم چی به سرشون اومده چون نگهبان باغ چند سال که رحمت خدا رفته

این چند روز صب ها که از خونه میومدم بیرون این اردک ها و غاز ها رو می دیدم که وسط کوچه و خیابون برا خودشون توی این کوچه ها تاب می خوردن...

 .خیلی دلم می خواست به یاد اون روزا که خودم اردک داشتم یکشونو بغل می کردم  و باهاشون بازی می کردم اما حیف که ایمانه نمی ذاشت.

پاتوق ۱ : از همه ی دوستای گلی که بهم رای دادن خیلی ممنونم و امیدوارم بتونم جبران کنم

پاتوق۲: تازه از شمال برگشتم . در اولین فرصت به همتون سر می زنم

پاتوق ۳: کلی عکس خوشگل از ماسوله گرفتم که به دلیل خراب شدن دوربین دیجیتالم مجبور شدم  عکسای سیاه و سفید بگیرم .

سعی می کنم تا دو هفته ی دیگه عکسا رو چاپ کنم و بذارم که ببینین . البته طول می کشه تا برم تاریک خونه و کار چاپ رو انجام بدم

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 6:47 توسط قهوه | |
بالاخره کلاس زبان مام بعد از چند ماه به خوبی و خوشی تموم شد.

هر چند که امتحان فاینالمو خیلی خوب ندادم. ولی خوب دیگه الان دارم یه نفس راحت می کشم ، تازه مامانم دیروز می گه بیا برای ترم بعدم اسمتو بنویس . حیفه این همه کلاس می ری همه رو یادت بره

گفتم مامان تو اصلا فک نمی کنی دو هفته دیگه مدرسه ها باز می شه و بنده مجبور تا صب بشینم کار کنما .اون وقت تو می گی برو کلاس زبان .ووووووووووووااااای  خدا.

دو سه روزه پاییز از راه رسیده . از بعد از ظهر که می شه این قدر باد میاد و هوا ابری می شه که کلی دلم می گیره . اما همین پاییز دلگیر قشنگترین فصل برای منه .

پاتوق ۱: ۱۴ روز دیگه مونده تا مدرسه ها از راه برسه .هووووووووووووووووووووووووووووووورا

پاتوق ۲: بدجوری امروز ضعف کردم .کاش زودتر افطار بشه

پاتوق ۳: می خوام برم شمال ، باید یه اب و هوایی عوض کنم . خسته شدم

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 16:49 توسط قهوه | |
صب ساعت ۱۱ مبين زنگ زد خونمون (پسر خاله ي فسقليه من ) . حالا منم گيج خواب ، ولي درد مجبوري  گوشي رو برداشتم چون كسي خونه نبود

- الو عارفه ، سلام

-سلام ، خوبي

- مي گم كاري نداري؟

-وااااا ، يعني چي ؟ اين همه زنگ زدي كه بگي كاري نداري؟ خوبي مبين؟

- ببين منظورم اينه كه اگه كاري نداري پاشو بيا خونه ي ما ، اخه فردا شب مهمون داريم مامانمم هزار تا كار داره ، اين ثمينم اعصاب برامون نذاشته ، از بس بهونه مي گيره

اين قدر از حرفاش خندم گرفت كه خواب از كلم پريد ، سريع اماده شدم برم خونه ي خالم.

وقتي رفتم خالم گفت يكم حواست به ثمين باشه تا من كارامو انجام بدم

كلي باهاش بازي كردم و توي اين مدتم  كه بغل من بود اروم بود . يعني اينكه خوب بچه داري كردم

بعد از ظهر كه با مامانم و ثمين و مبين نشسته بوديم حرف مي زديم

مامانم ثمين رو نشونده بود جلوش و باهاش بازي  مي كرد

يه دفعه معلوم نشد اين مبين چش شد كه مدادي كه دستش بود افتاد رو سر و كله ي  من ، حالا هر چي بهش مي گم مبين نكن ، خطرناكه  ولي كو گوش شنوا ؟

خلاصه مامانم اومد كه مداد رو از دست مبين بگيره كه ثمين كه روي زمين نشسته بود با سر از پشت خورد زمين ( اخه تازه ياد گرفته بشينه )

خوب منم خندم گرفت ، گفتم ثمين يكم محكم بشين، كه واي به اقا داداششون بر خورد و جناب مبين انچنان با پاهاش زد تو فك و دهن و دندونم كه گفتم دندونام خورد شد ولي بخير گذشت چون فقط لبم خون اومد .

منم اون قدر حرصم گرفت كه سريع پاشدم اومدم خونه

حالا اگه بخواد فردا شب از اين كشتي ها با من بگيره خودش مي دونه

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 0:57 توسط قهوه | |


           خداياي خوب ومهربون من  خودت يه راه حل بذار جلوي پاي من كه چطوري بهت برسم

            خودت ميدوني خداي من دردم چيه .مرگم چيه پس تا كي خداي مهربون من تاكي 

         ديگه خسته شدم اي خدا خسته وافسرده شدم اي خدا

        خودت دردو دوا كن .رهمي به دل خسته ما كن

         مگه ما بيچاره ها غير از تو كي رو داريم .چشم اميدمون به دستهاي مهربون تو دوخته

       پس كمكم كن اي خدا
       
     نذار اين دستهاي پر گناه وآلوده به سوي غير از خودت دراز بشه

    نذار عرق شرممون رو غير از خودت كسي ديگه ببينه

   اخه تو تنها ستار العيوبي  وتو تنها غفار الذنوبي
   
 تو تنها غياث المستغيثيني وتو تنها الرحم الراحميني

   پس اي خداي مهربون من به حق اون غفار الذنوب از گناهان ما در گذر

      به حق اون ستار العيوب عيبهاي ما رو بپوشان
 
        به حق اون غياث المستغيثين به فرياد دل ما رس

       وبه حق اون الرحمالراحمين    تو تنها مهربون وبخشنده هستي

      مهر وبخششت رو باز به ما عطا كن خداي خوب ومهربون من

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه تبریک می گم

توی این ماه و موقع سحر و افطار دعا یادتون نره

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 5:43 توسط قهوه | |
دو سال پیش که کلاس زبان می رفتم یه معلم داشتم که خیلی عالی بود خداییش لنگه نداشت . امسالم که کلاس رفتم فقط به این خاطر رفتم که شاید خانوم اصغر زاده معلممون باشه .

ولی خوب مثل اینکه این دفعه شانس نداشتم و با یکی دیگه افتادم که اصلانم دوسش نداشتم.

امروز طبق معمول که رفتم کلاس وقتی معلممون اومد  با کمال تعجب دیدم که معلم خودمون نیومده و خانوم اصغر زاده اومده . واي كه داشتم پر در مياوردم ، اصلا باورم نمي شد.

مطمئنن منو شناخت ولي به روي خودش نياورد اخه چند روز پيش كه دوباره بعد از دو سال ديدمش اون قدر حول شدم كه سلام نكردم و رفتم ، حالام فك كنم مي خواست يه جورايي بگه كه منم نمي شناسمت. ولي من اونقدر خوشحال بودم كه اين چيزا برام مهم نبود

قيافه ي بچه ها كه ديدني بود همشون اين جوري شده بودن ولي من خيلي خوشحال بودم چون مي دونستم كي اومده سرمون.

اخر زنگ رئيس موسسه اومد و گفت براي معلمتون يه مشكلي پيش اومده كه دكتر بهشون استراحت مطلق دادن و اميدوارم بتونن تا اخر ترم بيان سرتون

توي دلم براش دعا كردم كه خوب بشه ولي ديگه نياد سر كلاس ما ، چون اين ترم براي من خيلي سخت گذشت

حداقل با اومدن خانوم اصغر زاده من از اين لكچر مزخرف راحت شدم

 

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 22:37 توسط قهوه | |
بچه های این زمونه با چه چیزای خوشگلی درس می خونن

اون زمونا ما با چی درس می خوندیم اینا با چی درس می خونن ...

سیر پیشرفت مدادها خیلی جالبه ....

قبلا چی بوده حالا چی شده ، بعدا چی می شه رو هم  خدا می دونه

 

 

 

این مدادها مال خودمه اما حیف که دیگه نمی تونم  استفاده  کنم  چون دیگه هیچ استفاده ای از مداد یا خودکار ندارم اخه همه ی کار من با رنگه...

این پست رو خواهر خانومی قبلا توی وبلاگش گذاشته بود ، اما دیدم بد نیست منم این پست رو بزارم و شمام ببینین

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 14:32 توسط قهوه | |
امشب به هیچ وجه خوابم نمی بره..... نمی دونم چرا

حدود دو ساعت پیش یه لیوان نسکافه خوردم .... اصلا حواسم نبود ممکنه شب خوابم نبره....

حالام از درد بی خوابی دارم وب گردی می کنم

امشب بد جوری رفتم تو حال و هوای شبهایی که تا نیمه های شب خودمو با قهوه و نسکافه بیدار نگه می داشتم تا بتونم کارامو تموم کنم و فردا بتونم کارامو تحویل بدم...

دلم برای اون شبا تنگ شده ، شبایی که با خستگی می شستم کار می کردم که فردا صب معلم ضد حال نزنه

حالا امشب بی خواب شدم ، اما هیچ کاری ندارم بکنم ....

این روزا خیلی دارم وقت تلف می کنم ، دلم خیلی می سوزه ، این همه فرصت دارم اما من حوصله ی هیچ کاری ندارم

باید این یک ماه دیگرم بگذرونم تا مدرسه ها از راه برسه...

هر چند که می دونم بعدا باید حسرت یک شب بی دغدغه رو داشته باشم

 

نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 1:38 توسط قهوه |