از وقتی کلاسای صبم تموم شد بنده یه جورایی بیش از حد وقت اضافه دارم با این که همچنان کلاس عصرم ادامه داره . نه به اون وقتی که وقت سر خاروندم ندارم نه به حالا که همین طوری دارم کلی فرصت طلایی رو از دست می دم چند روز پیش از درد بیکاری یه کتاب رمان از توی کتاب خونم برداشتم و شروع کردم به خوندم ( دفعه ی دومه که این کتاب رو می خونم ) چون دیگه حوصله ی خریدن این رمان های عاشقی رو که یکی می میره یکی می مونه رو ندارم منم قصد خوندن مجدد کتاب رو نداشتم ، امشب که باز بیکار شدم نشستم یکمیشو خوندم که تا به خودم اومدم دیدم چیزی به اخر کتاب نمونده . یادمه سال دوم سوم راهنمایی که بودم بی نهایت رمان می خوندم اون قدر که رمان می خوندم درس نمی خوندم این برنامه تا یکی دو سال ادامه داشت . اون موقع یه دوست داشتم که اونم مثه خودم خیلی اهل رمان بود . اونم که هر چی کتاب بهش معرفی می شد سریع می خرید و می خوند و بعدشم می گفت که منم بخونم. حالام دیگه حال و حوصله ی خوندن این کتاب ها رو ندارم ، چون به یه عبارتی وقت تلف کردنه. پاتوق ۱: حدود هفده جلسه ی دیگه مونده تا کلاس زبانم تموم بشه.... پاتوق ۲: خدا این ترم رو بخیر کنه ، من که چیز زیادی توی این ترم یاد نگرفتم ، اخه این معلمه یه جوریه... پاتوق ۳: فردا امتحان میان ترمه زبانم مهدی جان سوالی ساده دارم از حضورت من ایا زنده ام در وقت ظهورت اگر که امدی من رفته بودم اسیر سال و ماه و هفته بودم دعایم کن دوباره جان بگیرم بیاییم در رکاب تو بمیرم دوران شیطنت... بازی... خنده .... هر کدوم از عکس ها رو که می دیدم تمام خاطرات اون روز برام زنده می شده. یه روز که توی مهد بودم و طبق معمول سرگرم بازی با بچه ها بودم ، دیدم یه خاله ی جدید اومد پیشمون. مدیر مهدمون گفت این اسمش خاله .... و قراره خاله ی نقاشی تون بشه ،منم چون عاشق نقاشی بودم هر چی می گفت به حرفش گوش می دادم.... بعد از اینکه کلی بهمون نقاشی یاد داد گفت می خواییم با هم بازی کنیم . اومد پیش من و گفت که النگوتو در بیار بذار توی کیفت ( اون موقع ها یه النگو دستم بود که خیلی ناز بود و راحتم از دستم در میومد ) چون ممکنه در حین بازی گم بشه ... منم حرفشو گوش دادم و گذاشتمش توی کیفم ... توی بازی از بین دخترا اولین نفری که چشموشو بست تا بازی رو شروع کنه من بودم ، اون قدر سرگرم بازی شدم که النگو مو یادم رفت ظهر وقتی مامانم اومد دنبالم و داشتیم می رفتیم خونه جریان رو بهش گفتم ، در کیفمو که باز کرد اثری از النگو نبود برگشتیم مهد ، مدیرمون کیف همه ی بچه ها رو گشت اما پیدا نشد . به خاله نقاشی مشکوک شدن ، مدیرمون براش شکایت کرد و از مهد اخراجش کرد چند روز بعد خاله اومد در خونمون و توی یه جعبه یه النگو بود که داد به مامانم... ظاهرا عذاب وجدان راحتش نذاشته بود ، ولی این دیگه اون النگو نبود حالا از اون موقع ۱۱ سال می گذره و اون قدر این خاطره توی ذهنم پر رنگه که هر وقت یادم میاد انگار تازه اتفاق افتاده. با توام ، با تو ،خدا یک کمی معجزه کن چند تا دوست برایم بفرست پاکتی از کلمه جعبه ای از لبخند نامه ای هم بفرست *** کوچه های دل من باز خلوت شده است قبل از اینکه برسم دوستی را بردند یک نفر گفت به من باز دیر امده ای دوست قسمت شده است *** با توام، با تو، خدا یک دل قلابی یک دل خیلی بد چقدر می ارزد؟ من که هر جا رفتم جار زدم: شده این قلب حراج بدوید یک دل مجانی قیمتش یک لبخند به همین ارزانی *** هیچ وقت اما هیچ کس قلب مرا قرض نکرد هیچ کس دل نخرید *** با توام، با تو، خدا پس بیا، این دل من، مال خودت من که دیگر رفتم اما ببر این دل را دنبال خودت (عرفان نظر اهاری) اين دو روز اين قدر قرص و كبسول خوردم كه ديگه داره حالم بد مي شه ، منم كه ديدم تا بهبودي يه قدم بيشتر نمونده ديگه قرص هامو نخوردم ديروز رفتيم خونه ي مامان بزرگم ، خيلي خوش گذشت. شب قبلش دير خوابيدم برا همين صبم دير از خواب بيدار شدم تازه اونم ايمانه بيدارم كرد از وقتي هم رفتم حرف هاي دكتر رو گذاشتم كنار و تا تونستم چيزايي كه برام بد بود ولي خيلي خوشمزه بود رو خوردم. اخه من كه يه مامان بزرگ بيشتر ندارم . با چيزايي كه ديروز خوردم گفتم ديگه فاتحه ام خونده شد ، ولي خدا رو شكر بدتر كه نشدم هيچ ، بهتر م شدم. پاتوق ۱:ديروز به خاطر گل روي مامان بزرگ كلاس نرفتم . نمي دونم بچه ها ديروز رو با معلم جديد چه جوري گذروندن. پاتوق ۲: ثمين خانومي(دختر خاله ام ) ما داره كم كم بزرگ مي شه و منو كاملا مي شناسه . ديروز كلي باهاش بازي كردم. پاتوق ۳: پدرم در اومد تا اين پست رو نوشتم ، اين بلاگفا قاط زده بود بد فررررررررم يه هفته بود داشتم از گلو دارد مي مردم ، بالاخره امروز رفتم دكتر ببينم چم شده. منو مي گي گفتم تنها چيزي كه نداشتم كم خونيه چي داره مي گه اين دكي مي گه برا خودش ، اين كه براي منم نوشت و گفت وقتي دارو هات تموم شد برو براي ازمايش منم توي دلم گفتم چشم ، حتماااااااااا مي رم ( اخه خيلي مي ترسم ) الانم كه دارم اين پست رو مي نويسم بنده دارم از شدت گلو درد خفه مي شم كاش زودتر خوب بشم ، اخه كيو ديدين توي گرماي تابستون سرما بخوره من توي زمستونش سرما نمي خورم كه توي تابستون سرما خوردم اون قدرم صدا م گرفته كه صب كه مامان بزرگم زنگ زد خونمون گفت عارفه، مامان ساعت ۱۱ ظهره تو هنوز خوابي؟ خلاصه اين كه مامان بزرگ دعوتم كرد فردا برم خونشون. پاتوق ۱ : من هر چي هم قالب عوض بكنما نمي دونم چرا به دلم نمي چسبه واي مخصوصا اگه مشكي باشه كه دلم مي خواد زود به زود عوض كنم. برا همينم باز قالبمو عوض كردم مي خواستم شاااااااااااد باشه پاتوق ۲: شعبان شد و پيك عشق از راه امد ، عطر نفس بقية الله امد ، با جلوه ي سجاد و ابولفضل و حسين ، يك ماه و سه خورشيد در اين ماه امد. اعياد شعبانه رو به همگي تبريك مي گم هی اومد و رفت گفت عارفه جان ترم بعد که میای عزیزم؟ بین این دو ترم هم چند روز فاصله بود که بنده خوب فکرهامو کردم و تصمیم گرفتم که بازم ادامه بدم منم امروز با ذوق و شوق که حالا با همون معلم قبلی و بچه هاییم رفتم سر کلاس. وقتی خانوم سلیمانی اومد سر کلاس ما ها که شاگرد قبلی های خانوم اسداللهی بودیم این قدر جا خوردیم که دیگه جرات حرف زدن نداشتم مخصوصا اینکه وقتی اومد سر کلاس خیلی جدی گفت اگه سر کلاس من یک کلمه فارسی حرف بزنین ، جریمتون می کنم وقتی هم کلاس تموم شد قیافه ی بچه ها دیدنی بود ، خدا کنه این ترم به خوبی و خوشی سپری بشه ، اخه من سر کلاس این هیچی از حرفاش نمی فهمم از بس تند و سریع می حرفه کاش می شد سرم را یک هفته ای در گنجه ای بگذارم! در گنجه ای تاریک و تهی با قفل درشتی بر دریچه اش و به جای ان بر شانه های خود چناری بکارم و برای هفته ای در سایه اش بیاسایم! ..... امروز تو پارک توجهم به خیلی چیزا جلب شد . اول اینکه مردم بیشتر از موقعی که رودخونه اب داشت اومده بودن لب اب و برای خودشون خوش می گذروندن دوم اینکه مردم همه اومده بودن برای ماهیگیری در فاصله ی پل مارنان تا پل فلزی که می رفتم یک متر در یک متر مردم وایساده بودن ماهی می گرفتن جالب تر این بود که رودخونه خشک خشک شده و فقط یه کم اب از وسطش جریان داره و اونا این همه برا ماهی گیری خودشونو می کشتن . اخه یکی به من بگه اینا این ماهی ها رو برا چی می گرفتن . اخه ماهی که اندازه ی کف دست بود به چه درد می خورد نه گوشت داشت نه استخوان که مثلا بخوان بخورن. عصر که داشتم ماهیگیری مردم رو می دیدم بد جوری رفتم تو فکر طراحی جلدی که خانوم شریفی بهمون داده بود با موضوع مرگ ماهی ها فک کنم باید از این به بعد اسم رودخونه ی زاینده رود رو بذارن برکه ی زاینده رود چون واقعا شباهت به برکه پیدا کرده. به قول عمه ام قایق هام دیگه به گل نشستن *************************** ماهی شده بود باورش.... تور اگه بندازن سرش، می شه عروس ماهی ها.... شاه ماهی می شه همسرش.... ماهی نبود تو باورش ، تور اگه بندازن سرش.... نگاه سرد ماهیگیر.... میشه نگاه اخرش البته خیلی حال می ده ادم این نی نی کوچولو ها رو بغل کنه و باهاشون بازی کنه. خدایی مامانای ما چی کشیدن تا ما رو بزرگ کردن. دیشب همش دو ساعت بچه داری کردما ولی وای که مردم. اخه همش گریه می کرد خوب من بدبختم سر گیج می رفت . هی داشتم این خانومو تو بغلم تاب می دادم یا هی دور خونه راهش می بردم و براش لالایی می خوندم اخرشم این قد حرصم گرفت که نگو چون دیگه چیزی نمونده بود خودم بخورم زمین از بس سرم گیج می رفت. منم رفتم پستونکشو برداشتم و گذاشتم دهنش بد شانسی این که برقمونم رفت دیگه حساب کنین هیچ توانی برام نمونده بود. اما با همه این کاراش خیلی ماهه و من که دلم می خواد همش بیاد خونمون به شرط اینکه گریه نکنه پاتوق ۱: چند روز پیش توی روزنامه خوندم که ٪۸/۹۸ با جنس مخالف چت می کنن. پاتوق ۲: حوصله ام بد جوری سر رفته اما اصلا حوصله ی انجام کارای مزخرف صفحه ارایی رو ندارم
( البته کتاب خوب داریم ، بدم داریم ) .
این قدر حرصم گرفت که کتاب انداختم یه گوشه و اومدم طبق معمول وب گردی.![]()
![]()
![]()
![]()
چی کار کنم ؟ هیچی بلد نیستم
ولادت با سعادت یگانه منجی عالم بشریت رو به همه دوستای گلم تبریک می گم ![]()
![]()
. گفت ما داريم مي ريم اگه مي خواي بخواب بعد خودت پاشو بيا
منم كه ديدم اگه با مامانم اينا نرم باز مامان بزرگم گير مي ده كه تو يا خوابي يا همش كلاسي.![]()
![]()

جالب اينجا بود كه وقتي ثمين رو مي ذاشتم رو به روي مهديس (دختر خواهرم )با اخمي فراوان مي خواست دست و پاي دختر كوچولوي ما رو بگيره![]()
![]()
تا رفتم گفت از اين انفولانزا ها گرفتي كه همه مي گيرن ، يه سري قرص و كبسول داد كه زود خوب بشم بعدم گفت كه تو كم خوني شديد داري![]()
معمولا هم براي اين كارا ازمايش خون مي نويسن ديگه،![]()
![]()
![]()
گفتم مامان خواب كجا بود؟ من سرما خوردم ، براي همين صدا م گرفته![]()
![]()
![]()
هر چی از کنار من رد می شد همینو می پرسید منم هر بار جواب می دادم نمی دونم....
ولی وای که چه قدر ضد حال بود . اخه خود خانوم اسداللهی نبود و به جاش یکی دیگه رو گذاشته بودن.![]()
( اخه خودش گفته بود که من ترم دیگه رو هم باهاتون دارم)
و از این چرت و پرتا...
خلاصه یه لشکر شدیم و رفتیم پیش اسداللهی که چرا ما رو سر کار گذاشت و خودش نیومد که اونم با کمال خونسردی جواب داد که یه استاد بهتر از من براتون گذاشتن بیخودم اعتراض نکنین.![]()
![]()

( البته اب که چه عرض کنم ،باید بگم خشکی )
.
از بچه ی ۶ ساله گرفته تا پیرمرد ۱۰۶ ساله داشتن ماهی می گرفتن .چیزی که تا به حال بهش توجه نکرده بودم ماهیگیری مردم اونم با تووووووووووووور بود نه با قلاب.
و انچنان با مهارت این تور رو تو رودخونه پرتاب می کردن که هر کی می دید فک می کرد اینا کارشون ماهی گیریه و از جنوب اومدن

![]()
.مخصوصا با چیزایی که خودش دیروز سر کلاس برامون گفته بود و واقعا از این موضوع ناراحت شدم
![]()
اما خوب اگه مثه مهدیس ما هی گریه نکنه خوبه![]()
![]()
، منم هر کاری می کردم اروم نمی شد . همش دلش می خواست من روی تاب بشینم و ایشون تاب بخورن .
اونوقت دیگه عشق دنیا رو می کرد و گریه هم نمی کرد![]()
. خیلی هم که بدش می یومد ولی من ول نمی کردم گفتم یا می خوری یا پا می شم می رم. چه معنی داری بچه این قدر بغلی باشه.![]()
و بنده تا کلی وقت نقش کولر و پنکه و ... رو ایفا می کردم![]()
![]()
![]()
![]()
جالبه ها نه؟؟؟![]()
امان از اون وقتی که من کلاس ندارم
بیکاری هم عجب دردیه !
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت
0:4 توسط قهوه | |
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت
23:49 توسط قهوه |
دیروز داشتم عکس های مهد کودکمو می دیدم ، یادش بخیر کودکی چه دوران خوبی بود
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت
13:6 توسط قهوه | |
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت
14:52 توسط قهوه | |
كم كم دارم با اين ويروس انفولانزا مبارزه مي كنم
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت
15:41 توسط قهوه | |
توي گرماي تابستون بازم سرماخوردگي !
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت
15:1 توسط قهوه | |
چند روز پیش که امتحان پایان ترم زبانم بود ، سر امتحان این خانوم اسداللهی (معلم زبانمون) منو بیچاره کرد .
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت
0:10 توسط قهوه | |
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت
14:2 توسط قهوه |
امروز بعد از اینکه کلاس زبانم تموم شد یه سر رفتم پارک . اخه مامان خانومی اینا بهم نگفته بودن قراره برن بیرون و بنده هم کلید نداشتم
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت
21:54 توسط قهوه | |
دیروز یه دو ساعتی بچه داری کردم.
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت
10:22 توسط قهوه | |


