تبليغاتX
کوچه پس کوچه
کوچه پس کوچه

به زودی در این وبلاگ تخته خواهد شد !

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 15:13 توسط قهوه |
دو هفته اس هر جلسه قید کلاس مبانی رایانه رو می زنیم و نمی ریم سر کلاس و معلم بیچاره که واقعا هم خیلی ماهه مجبوره به خاطر ما از سایت بالا بیاد طبقه ی پایین توی کارگاه و کارامونو نظارت کنه.

امروزم که مشغول کار ۲ متر در ۳ مترمون بودیم و واقعا نمی تونستیم کار به اون بزرگی رو جمعش کنیم از کلاس زدیم و نرفتیم

بعضی وقتا دلم واقعا برای بچه های گروهمون می سوزه . نمونه ی بارزش همین امروز بود که ۸ ساعت بدون معلم بودیم و مجبور شدیم همه ی کارمون رو خودمون به تنهایی انجام بدیم . این کیهانی علافم که نقش بادی گارد رو اجرا می کرد . دریق از یه ذره راهنمایی ( خیر سرش معلم اصلیمونه ).

صب با غزاله رفتیم بالا با خانوم x کار داشتیم یه دفعه دیدیم یه اتوبوس بچه ریخت تو مدرسهتعجب

می دونستم امروز افتتاحیه ی نمایشگاه هستش اما نمی  دونستم ملت بازدید کننده از ساعت 8 صب میان مدرسه . اون وسطم که مدیرمون گیر داده که برین پایین بچه ها رو راهنمایی کنین که طبق معمول ما از زیرش در رفتیم.

پاتوق 1 : یلدا می گفت امروز هر کی از نمایشگاه دیدن می کرد از کار خط در گرافیک تو خیلی تعریف می کرده . دیروز خانوم x می گفت از مقامات بالا ( همون کادر دفتر ) گفتن که کار تو به احتمال زیاد می ره برای جشنواره. کلی ذوقیدم

پاتوق ۲ : ازاده ایمیل داده بود می گفت محمد مهدی دلش برات خیلی تنگ شده هی می گه مامان می شه یه سر بریم ایران .

پاتوق ۳ :خانوم نظارتی امروز نیومده بود مدرسه . دلم براش تنگیده

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:26 توسط قهوه |
امروز بعد از اینکه کارامو بردم توی نمایشگاه و معلمای گرامی کلی کارمو تحویل گرفتن اومدم بالا که بقیه ی کارامو انجام بدم که دیدم بچه ها ریختن رو سرم هم دیگه و دارن از شیشه های پشت دفتر تو دفتر رو دید می زنن.

منم که فضولیم گل کرده بود پریدم رو سر مهرناز که ببینم چی شده یه دفعه همشون با هم پریدن بالا و کلی بم چیز گفتن که فکر کردیم این معاون جیغ جیغووو اومدش.

حالا توی این شلوغی هی بچه ها بهم دیگه اشاره می کنن که وااااااااااای بچه ها خانوم نظارتی رو تعجب

منم که گیج تر از همه هی بچه ها رو می زدم کنار که ببینم خانوم نظارتی( معلم عکاسیمون ) چش شده که در کمال ناباوری دیدم وااااااااااااااااااااای غش کرده.

اینقده دلم براش سوخت که حد نداشت . درسته خیلی ما ها رو حرص می ده  و حرف زدنشم همیشه با جیغه اما من خدایی دوستش دارم.

من و مرجانم که خشکمون زده بود و باورمون نمی شد این نظارتی باشه ( فک کنم از بس سر کارای نمایشگاه حرص خورد این جوری شد )

وقتی رفتم توی کلاس و برگشتم دیدم که باز بچه ها همون جا هستن و یک ذره از فضولیشون کم نشده

یه دفعه مهرناز برگشته می گه:

مهرناز: قهوووووووووووووووووووووه گریه

من : چی شده ؟؟

مهرناز : قهوه ، عذاب وجدان گرفتم

من :خنده چرا ؟

مهرناز : اخه ما خیلی اذیتش کردیم . نکنه تقصیر ما بوده ؟

من : اولا که ما اذیتش نکردیم و اون ما رو هی حرص میده در ثانی این قیافه ی مظلومم به تو نمیاد نیشخند

بالاخره هم نفهمیدیم چش شد فقط دیدیم  اورژانس اومد و بردنش.

اخر ساعتم خانوم x منو صدا کرده می گه پس کارای صفحه اراییت کوووووووووووو که گفتم قاب کن تعجب

منم هاج و واج نگاش می کردم گفتم مگه باید صفحه ارایی هامم قاب کنم . یه نگاهی کرد و گفت اره قبلا هم بهت گفته بودم . اخه کارت خیلی خوب بود

بنده هم الان موندم کارامو کجا ببرم بدم قاب کنه که تا فردا صب بهم بده .

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 17:13 توسط قهوه |
طبق معمول هر جمعه امروز بازم کلاس داشتم . وای این قدر زورم می یومد از اخرین روز تعطیلیم بزنم و برم کلاس که حد نداشت .

امروزم اصلا تصمیم نداشتم کلاس برم ولی مرجان گفت نمی شه و باید بیای بریم ، دیگه خیلی داری تنبل می شی ، منم از خواب نازنین صب زدم و رفتم کلاس.

بدبختی مام این بود که من و مرجان اولین نفراتی بودیم که رسیدیم کلاس و استادان گرامی اومدن استقبال و خانوم x کلی تحویلمون گرفت بعد از اونم همسر گرامیشون که می شه استاد طراحیمون اومد و بعد از کلی احوال پرسی گفت که کاراتونو بیارین

وای منم که سرخ شدم و زرد شدم و گفتم من کار ندارم که اونم هیچی نگفت و از کلاس رفت بیرون. بلافاصله خانوم x اومده و گفت که چرا تو و مرجان کار نداریم که خدا رو شکر بچه های دیگه به دادمون رسیدن و اومدن و دیگه یادش رفت علت کار نداشتن رو جویا باشه.

بقیه ی بچه هام که اومدن از دم کار نداشتن به قول نگار انگار همه با هم تله پاتی کرده بودیم که کار نبریم .

در نتیجه اقای y و خانوم x کلی عصبانی شدن و گفتن ترم بعد کلاسو برگزار نمی کنیم که منم تو دلم گفتم به جهنم تا دلتون بخواد معلم طراحی ریخته و ما میریم پیش یکی دیگه.

پاتوق ۱ : این دین و زندگی بد جوری شده ایینه ی دق . لامصب اینقده سخته که هیچی ازش نمی فهمم. فردام امتحان دارم که هیچی بلد نیستم

پاتوق ۲ : این چهار روز تعطیلی این قده خوردم و خوابیدم و چت کردم که عشق دنیا رو کردم

پاتوق ۳ :دیروز قاب هامو تحویل گرفتم . وای کارام خیلی ماه شده بود.

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 23:18 توسط قهوه | |
تمام دست و گردن و کمرم درد می کنه . امان از اون وقتی که ادم اون قدر سرگرم  کاره  که  نه متوجه گذر زمان  می میشه نه فکر عواقب بعدش.

بالاخره کار ۷۰*۱۰۰  خط در گرافیکم با سلام و صلوات تمام شد و بنده با استرس و اضطراب فراوان کارمو دادم برای قاب .

اینقده حول داشتم برا این کار که حد نداشت  تمام نگرانیم از این بود که نکنه کارم به  نحوی خراب بشه .

کارم خیلی خیلی خوشگل شده بود و از اونجا که  من در اطراف خودم ادم حسود خیلی دارم خیلی نگران بودم که این کار سالم برسه به دست قاب ساز.

دیروزم بعد از۱۲ ساعت  کار کردن به صورت یکسره ، بعد از سه هفته کار تمام شد و بنده نفسی راحت کشیدم و همون جا پای کار خوابم برد تا امروز صب.

خیلی دلتنگم . دلتنگ ازاده ام که کیلومترها باهامون فاصله داره  . هر وقت میام  نت اول می شینم یه دل سیر گریه می کنم بعد می رم ایمیل ها و عکساشونو می بینم .

دیروز  بعد از یه هفته که رفته بود با خودش  و پسرش ( محمد مهدی ) حرف زدم . این قده ارامش گرفتم که نگو .

بعضی وقتام به مامانم حق می دم که این قدر گریه می کنه . خوده منم  گریه می کنم اما برای مامان و بابام  بازیگر خوبی ام.

من یه باره دیگه این نقش ها رو  برای اون یکی خواهرم که رفته بود شمال ایفا کردم  . الانم دقیقا همون خنده ها و همون حرفا رو دارم می زنم ، غافل از اینکه دل خودم داره می ترکه.

خدا رو شکر که خواهر سومی وجود نداره که من بازم بخوام  به خاطر دور بودنش از پیشمون ایفای نقش کنم.

پاتوق ۱ : بالاخره ADSL  بعد از دو ماه بدبختی  که توسط شرکت قبلی قطع شده بود دیروز با یه  شرکت جدید راه اندازی شد .

پاتوق ۲ : این روزا نوشتن برام خیلی سخت شده . خیلی

پاتوق ۳ : قراره از شنبه نمایشگاه گرافیک رو بچینن. فک کنم دوباره باید برم حمالی.

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 10:14 توسط قهوه | |